ضد یادها

سکوت
نویسنده : بهار - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.

 

انیشتین


 
 
درخت درون
نویسنده : بهار - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

با تن پوشی به رنگ هوس هایم

به سان اندیشه هایم برهنه رهسپاری

در چشمانت سفر میکنم

چنان که از دریا

لبانت ، موهایت

نگاه هایت می بارد

در استخوان هایم می باری    چون درختی آبگونه

که ریشه های آب را     به درون سینه فرو میکشد.

 

اکتاوپاز


 
 
روز جهانی خنده
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

امروز روز جهانی خنده است اما من اصلاً خنده ام نمی گیرد.

دیشب خوب نخوابیدم.از ساعت 6 صبح تا 8 شب مدام بیرون بودم و اینقدر کارهای مختلف کرده بودم که وقتی میز را برای شام علیرضا و پرهام  آماده کردم ، پیش خودم فکر کردم چطور من امروز نتوانستم یک ربع هم بیکار باشم؟. وقتی ساعت  10:30 رفتیم که بخوابیم  مدام فکرهای بزرگ و کوچیک تو خواب و بیداری مثل کابوس تو سرم می چرخید. حس می کردم رختخوابم توی خیابونی هست که دو طرفش را با او ن دستگاههای زمین سوراخ کن که نمی دونم اسمش چیه دارن می کنند.

من هم اون  وسط دراز کشیدم و فقط حواسم به این بود که طوری نخوابم که صبح گردن درد بگیرم. وسط خوابهایم  هم یک لغت انگلیسی بود که با G  شروع می شد و من معنیش رو نمی دونستم و هی توی خواب جلوی چشمم کوچیک و بزرگ می شد.

یک خانومی هم با لهجه British  غلیظ می گفت: in toy story 2, woody is kidnapped by a toy collector  و لغت collector  رو طوری تلفظ می کرد که لجم می گرفت. انگار کسی با لهجه  یزدی یا هر جای دیگه ای بخوای British صحبت کنه.

قیافه یکی از همکارانم هم که قبل عید  باهم دعوا کردیم (یعنی اون با من دعوا کرد )گاهی از جلوی چشمانم رد می شد و از فکر اینکه امروز باید تو جلسه مدیران ببینمش باعث می شد فکر کنم مردن هم گزینه  بدی نیست. گرمم بود و حالت تهوع داشتم. به ملیحه شورشی فکر می کردم که چطور بیماری ویرووسی اش نگذاشت هفته پیش با ما کردستان بیاد و اگر این حالت تهوع هم از همانطور ویرووسی باشد، با من چه کار خواهد کرد .

چشمانم را  باز کردم و بی تفاوت رفتم به سمت دستشویی . چهار زانو کف دستشویی نشستم . موهامو از دورم جمع کردم و تا دلم خواست بالا آوردم . هر چیزی که خورده بودم یا داشت منو می خورد. هر چیزی که  شنیده بودم و دیده بودم. هر کسی رو که می شناختم و حسی راجع بهش داشتم. حتی صدای جیغ بچه ای رو  که  عصر توی مطب دکتر مامی ،وقتی می خواستنند بهش آمپول بزنند  شنیده بودم و منو یاد خاطره ای بد می انداخت .خاطره بدی که می توانست مرا به گریه بیندازد.فکر به زن و شوهر تازه طلاق گرفته ای  که جمعه شب توی تولد محراب دیده بودم و چقدر با صمیمیت با هم می رقصیدند.

وقتی حسابی خالی شدم ، بلند شدم و چشم در چشم آینه داشتم صورتم را می شستم  که مامی عصا به دست در دستشویی را باز کرد و با صورت رنگ پریده گفت : من بمیرم . مگه تو مادر نداری؟ حتماً سردیت کرده....

نیم ساعت بعد خوابیدم تا خود صبح . بدون هیچ اثری از خانمی که راجع به woody  حرف می زد یا فکر  جلسه امروز.

 اما به هر حال همه اینها باعث  شده من امروز دختر خنده رویی نباشم.جلسه امروز رو سپردم به هوا.می خوام توش کاریکاتور بکشم اگر بلد باشم.

اما شاید بهر حال  تا آخر شب توانستم دلیلی برای اینکه بی محابا بخندم پیدا کنم.


 
 
بی تو
نویسنده : بهار - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
 بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
(حسین پناهی )

 
 
هیچ
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


بنگر به جهان، چه طرف بربستم؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم، هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش، نابوده شدیم


 
 
کادوی روز معلم
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

امروز صبح که چشمانم را باز کردم با خودم گفتم امروز  باید از آن روزهای بی دلخوشی باشد!

برای همین ساعت موبایلم را که  برای ورزش روی 6 کوک کرده بودم خاموش کردم و خواستم با کمی بیشتر خوابیدن  به خودم دلخوشی بدهم. وقتی پرهام رفت و من خوابم نبرد تصمیم گرفتم دوش نگیرم و با لذت تنبلی خودم را خوشحال کنم ، برای همین  بالشم را بغل کردم و رفتم توی سالن روبه روی تلویزیون دراز کشیدم و به خودم دوباره یک فرصت یک ساعته برای خواب و تنبلی دادم. وقتی بیدار شدم دیدم هنوز دلم خوش نیست.

برنامه های صبح تلویزیون و روز ملی خلیج فارس هم نتوانست به دلخوش نبودن من کمکی کند. روبروی تلویزیون نشستم و مات ماندم  به مجری برنامه که هی از بینندگان عزیز  می خواست واژه خلیج فارس را به سامانه پیام کوتاه (30000 نمی دانم چند)اس ام اس کنند . حالا که چی نمی دانم ؟ هی هم تشکر می کرد که امروز استقبال بینندگان عزیز بی نظیر بوده . اما متاسفانه یک لحظه هم به ذهم خطور نکرد که من حتی برای دلخوش کردن خودم هم در این افتخارملی سهیم شوم.

کم کم با بی حوصلگی حاضر شدم و یک مانتوی خیلی چروک را اتو نکرده پوشیدم که  هم همه فکر کنند مدلش اینطوری است وهم تمرین کلاس خلاقیتم را انجام داده باشم، چون استادمان مدام از ما می خواهد به  همه چیز طور دیگری نگاه کنیم.

وقتی داشتم لباس می پوشیدم  یاد مکالمه دیروزم با ویستا افتادم ،که  گفته بودم چه خوب می شد اگر برای روی میز کارم یک گلی ، گیاهی ، سبزه ای داشتم که بشود هر روز با هم حرف بزنیم.

ناگهان فکری به ذهنم رسید که چقدر خوب می شود اگر همین الان بروم از گلخانه سر راه یک چیزی بگیرم و ببرم شرکت.

توی گلخانه  به همه گلها نگاه کردم و جوان لاغر و کم مویی که آنجا بود  داشت راجع به شرایط نگهداری ، هر گلی که نگاه می کردم  توضیح می داد که چشمم به بگونیا خانم جوان و زیبا با گلهای صورتی افتاد . برای خودش حسابی دسته گلی بود.        گفتم ایشون چطورند؟ گفت :سایه پسند ، یک روز در میان آب می خواهد ، 3 فصل در سال گل دارد و چون بذرش خارجی است و مقاوم و ... که وسط حرفش پریدم و گفتم همین را می خواهم.

وقتی بغلش کردم حال مادری را داشتم که با دختر زیبایش که لباس سرتاسری  صورتی تنش است،  از بیمارستان تازه بیرون آمده و دوست دارد نوزادش را به همه نشان دهد.

توی راه پله  شرکت به  یکی  از همکارهای حسابداری برخوردم. منتظر بودم ابراز احساسات کند  که با بی تفاوتی  پرسید از خانه آوردینش؟ گفتم: نه. می خواستم بیشتر توضیح دهم  که با عجله وارد دفتر  شد و گفت من کارتتون را می زنم. گفتم :ممنون و وارد واحد خودمان شدم. اول امین را دیدم که داشت برای خودش چای می ریخت. با تعجب نگاهم کرد . من لبخند رضایتی زدم و به خودم گفتم می دانستم تحت تاثیر قرار می گیری. آمد بیرون و گفت :سلام، مثل اینکه امروز می خواهید بروید خواستگاری. من هم از لج اینکه آصلاً نکته که زیبایی بگونیا خانوم بود را نگرفته   گفتم: آره ، آخه صبح حوصله ام سر رفته بود،گفتم بروم خواستگاری کسی ، حالا فعلاً گلش را خریدم  تا ببینم کسی  پیدا می شود.

بلافاصله رفتم اتاق گیلدا که می دانستم حرف گلها را می فهمد و بدتر از من  زود با همه چیز دوست می شود. گفتم گیلدا  عضو جدید خانواده را دیدی؟ گفت وای چقدر قشنگه ، خدایا.. داشتم کیفور می شدم که ادامه داد  اما  چه فایده این اینجا نمی مونه . این گلا خیلی ظریفند. خیلی رسیدگی و نور می خوان . مطمئتن باش اینجا زود می میره و...

 سریع گفتم :حالا می خوای جلوی خودش نگی.

 گفت:  دارم می گم که اگه یه چیزیش شد غصه نخوری دوستم.

 امین که داشت از دور به این مکالمه گوش می داد ، آمد جلو و با تعجب گفت :خانم مومنی مگه این طبیعیه؟چه با حال ! و دستش را برد که برگش را نیشگون بگیرد که زدم از اتاق  بیرون .  رفتم  پشت میزم و بغل تقویم اردشیر رستمی  یک جای خیلی خوب برایش باز کردم.

بعد رفتم توی گوگل و حسابی راجع خانواده بگونیا و مخصوصاً این  دختر که انگار از همه خوشگلتر بود  سرچ کردم .در کمال ناباوری  دیدم انگار اونقدر هام که آقا گل فروشه گفت مقاوم نیست ، نور می خواهدو...

داشتم غصه می خوردم که به خودم گفتم آقای سعادت که بیاید حتماً ارتباط برقرار می کند و من قضیه نور را می گویم و می گوید بیار بگذار اتاق  ما که نور گیر است واز میز من تا آقای سعادت هم که یک تک پا راه است و... که آقای سعادت آمد.

طبق معمول با کوله پشتی و کتانی و لبخندی به لب که امروز کمرنگتر بود. با عجله سلام کردو  وقتی داشت با من دست می داد نگاهش به گلدان افتاد. من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم:  راستی ببخشید همکار جدیدمون رو معرفی نکردم. خانم بگونیا هستند.

 آقای سعادت نگاهم کرد و لبخندی زد و رفت . من لب و لوچه ام حسابی آویزان شد.

تا غروب هر کسی رد شد ، ترکیبی از همین  عکس العمل  ها را نشان داد و حرفهای گیلدا را حتی به روش تلخ تری تکرار کرد.

پیش خودم فکر کردم این بیچاره اگر هم قرار نبود چیزیش بشود ، حالا با این همه منفی بافی  حتماً می شود.

بعد از ظهر هم  وقتی  دیدم دوتا از گلهای ریزش افتاده ، گفتم  غصه نخور فردا که روز معلم است می روم پیش نسرین جون و تو را برایش کادو می برم.  نسرین جون گلها را روی چشمش می گذاردو می روی پیش یک عالمه گل دیگر .

فقط  امیدوارم تو هم فهمیده باشی  که  من حق داشتم   امروز حس دلخوشی کننده ای نداشته باشم!

 


 
 
با تمام وجود برقص
نویسنده : بهار - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند."

این جمله دکتر شریعتی را   بارها  با خود تکرار  میکنم .

 فکر می کنم شاید هر لحظه ای که  در آن با تمام وجود حضور داری ، به تمامی بودن خودت را در ارتباط و اتصال با هستی کشف می کنی ,زمانیکه شوری در جانت می جوشد و ترا به رقصی عاشقانه در می آورد ,به این معنیست که تو در  حال عبادتی.

یعنی  کاینات  برای کمال به خواهشی لذت بخش تو را می خواهد و ناگهان تو در  آن لحظه  به  کل هستی  بدل می شوی ..


 
 
زندگی در پیش رو
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

موموی زندگی من کلمات را نمی شناسد. پرت و پلا می گوید.می ترسد و با مژه های بلندش تند تند پلک می زند و انگشت شست دستش را با هیجان می مکد.

موموی  زندگی من از دیدن توت فرنگی اینقدر تعجب می کند که آنرا درسته قورت می دهد.

موموی زندگی من می دود و خوشحال است.

 موموی زندگی من می رقصد و می چرخد و بی خیال از همه زشتی های دنیا مرا با خود می رقصاند.

موموی زندگی من ،خود مهربانی بود که خود را در آغوش من به یکباره رها کرد...