ضد یادها

and not to yield
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
 

 One equal temper of heroic hearts,

Made weak by time and fate, but strong in will

     To strive, to seek, to find, and not to yield. 

 

"Ulysses" by Tennyson


 
 
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد..
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
 

 روی مبل روبروی تلویزیون خانه مامی  نشسته ام. چشمم به بی بی سی و سریال شرلوک هولمز است اما فکرم اینجا نیست .به پرهام نگاه می کنم که روی کاناپه دراز کشیده و تبلت به دست با قیافه ای جدی دارد بازی می کند. مثل تمام وقتهایی که با جدیت بازی می کند و مامی فکر می کند دارد کار مهمی انجام می دهد و بی صدا که تمرکزش بهم نریزد پیشدستی میوه را کنار دستش می گذارد.می دانم او هم فکرش آنجا نیست.هر دو نگرانیم بی آنکه حرفی بزنیم.مامی آنطرف سالن روی میز ناهار خوری سجاده اش را پهن کرده و آرام و نشسته  نماز می خواند.

من به  ادامه تحصیل فکر می کنم، به امتحانهایی که برای پذیرش باید بدهم.به اینکه باید تغییر رشته بدهم.به اینکه ریاضی بلد نیستم.به اینکه  نمی دانم بهتر است کدام دانشگاه ،کدام شهر ،کدام کشور دنیا  به پرهام پذیرش بدهند؟به اینکه سال دیگر این موقع کجا هستیم؟

صدای مامی را می شنوم که آرام آرام و با همان لحن همیشگی دعای بعد نمازش را نجوا می کند. کلماتی بریده بریده را می شنوم."خدایا همه مریضا رو شفا  بده، سرطانی ها ،مریضای اعصاب....." یاد دعاهای بعد نماز صبح باباجون می افتم  که بارها صبح زود  قبل سرکار رفتنش توی بچگی شنیده بودم  :"خدایا هیچ مردیو شرمنده زن و بچه اش نکن....."

گوش می دهم و مامی ادامه میدهد:" خدایا عزیزای همه رو محافظت کن، عزیزای منم تو اونا..."  "خدایا کمک کن این بچه ها هر طور که به صلاحشون کارشون درست شه.کمک کن تو هر قدمی که برمی دارن موفق باشن..." می فهمم راجع من و پرهام می گوید. بغض می کنم  و  آرام می شوم.به اطمینانی که به تاثیر کلامش دارد حسودیم می شود. به ایمانی که پشت این نجوا نهقته است. یاد مکالمه چند ساعت پیشمان می افتم. پیش عزیز بودیم که رو به عزیز داشت میگفت : "سقا خونه بالاتر از مسجد رفتم براتون نذر کردم ، اون سقا خونه همیشه مراد منو می ده.گفتم یا امام زمان کارهای این بچه ها بی دردسر درست شه من یه بسته شمع بیارم اینجا روشن کنم."طبق معمول این طور وقتها که خوشمزه می شو، تا خواستم بگویم " مگر تازگی ها امام زمان هم  توی کار مهاجرتم رفته؟" که  نمی دانم چرا اینبار حرفم را خورم. شاید نمی خواستم اینبار حس خوبش را خراب کنم، شاید نمی خواستم  سحر کلامش تاثیر خود را از دست بدهد. در همین فکرها بودم که عزیز جواب داد :"خانوم جون سقا خونه که با سقا خونه فرق نمی کنه !شک نیار.ایشاالله کارشون درست می شه.همونی می شه که می خوان." مامی به من نگاه می کند وانگار می فهمد به چه چیزی دارم فکر می کنم. رو به من ادامه می دهد:"مامان جان می دونم شما به این چیزا اعتقاد ندارین ،اما بذار منم کار خودمو بکنم."

انگار که تحت تاثیر جادوی اطمینانش قرار گرفته باشم ، بی اختیار می گویم:" نه ، خوب وقتی شما می گی حتماً می شه دیگه "  و با خودم فکر می کنم این  باور درونی،این  اعتقاد در من کجاست ؟چرا در  هیچ چیزی  وجود ندارد  که اینطور باورش داشته باشم ؟

به دلنشینی  این مکالمه مامی و عزیز فکر می کنم. به  لحن  صمیمی و خودمانی  دعاهای مامی.به سادگی نیایش های بابا جان. به ایمان بی غل و غش عزیز به قداست یکسان  سقاخانه های این محل. به حرفای چند روز پیش خودم وقتی داشتم با دوستی آنطرف کره زمین چت می کردم و می گفتم:"  چیز بزرگی می خوام پیدا کنم، یک چیزی که آرامم کند و بتوانم که هر وقت که  لازم است  به آن  تکیه کنم، چیزی امید وار کننده و الهام بخش.... چیزی عظیم شاید  مثل  خدا"