ضد یادها

انزوا
نویسنده : بهار - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

گاهی که دوباره به زندگی لاکپشتی ام بر می گردم، آرام آرام کنار جاده  قدم بر می دارم و هر وقت ماشینی رد  شود،  داخل لاک سرد و سختم می دوم  و به سنگ تبدیل می شوم.

به کسی فکر نمی کنم ، دلم برای کسی تنگ نمی شود ، با نگاهی سرد و یخزده فقط به این فکر می کنم که باید سلانه سلانه  به  مسیر ادامه بدهم.

گاهی می ایستم ، نفس عمیقی می کشم،  می گذارم سرمای پائیز پوست ضمختم را لمس کند و در حالیکه یادم هست جز این پوسته سخت و سنگین  سر پناهی ندارم ، آهی می کشم و  دوباره  به سختی گام برمی دارم.


 
 
سقوط
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳٩٠
 

 

امشب  وقتی از تلویزیون بی بی سی  خبر سقوط و کشته شدن دختری در هنگام فرار از دست ماموران پلیس در یک مهمانی مختلط را شنیدم، پیش خودم فکر کردم چقدر هر یک از ما می توانست و می تواند جای آن دختر باشد.

 اینکه چقدر تجربه هایی از این دست و مشابه آن  برای جوانان همنسل من آشناست و شاید  خوش شانسی  تنها عاملی است  که سبب متفاوت  بودن تجربه  ما  با تجربه خاص این دختر شده.

بعد وقتی یاد داستان درگیری چند روز پیشم با پسری که  وسط میدان انقلاب باوقاحت تمام به من پیشنهاد رابطه جنسی می داد افتادم ، به این فکر کردم این پلیس ها آن لحظه و آن ساعت کجا بودند؟چرا شهر  اینقدر خالی بود ؟

 پس این همه مردم با غیرتی که حتی از قسمت مردانه   اتوبوس صدایت می کنند و وقتی بر می گردی می بینی رگ گردنشان از روسری عقب رفته تو باد کرده و با  عصبانیت اشاره میکنند که روسریت را جلوبکش، آن لحظه  و آن لحظه ها کجایند؟

آن  مردان با خدایی که ماه رمضان تو را  به خاطر بوی عطرت وسط راه  از تاکسیشان پیاده  می کنند و طوریکه  انگار که  از  خود شیطان می گریزند، پایشان را با تمام قدرت روی پدال گاز فشار می دهندو می روند، کجا بودند؟

وقتی همه این تجربه ها در ذهنم دور می زند، در نهایت به این  سوال بزرگ می رسم که چطور زندگی ما  مملو از تجربه های غیر منطقی و در نوع خود منحصر بفردی  است که  اینجا کاملاً عادی تلقی میشود  اما  برای یک ناظر خارجی میتواند مسائلی   وحشتناک ،گیج کننده ، باورنکردنی  وحتی طنز آلود  باشد.

گاهی که به  اتقافات غیر عادی جزیره ای که  در آن زندگی می کنم فکر می کنم  ، حسی مرکب از  سرخوردگی  و طیغان به سراغم می آید و فکر می کنم که نمی خواهم و  نباید بگذارم  این اتفاقات به مناسبات عادی زندگیم تبدیل شود.

اینکه  هنوز وقتی مردی با چشمانی دریده  در حال گذشتن از کنارت ، با لبخندی هرزه و لحنی چندشناک  سکوت و آرامش تو را می دراند و اشاره ای جنسی به تو می کند ،در یک لحظه  مغزت یخ می زند و احساس می کنی اگر امروز و الان به این تجاوز کلامی  و روانی تن دهی ،  در مقابلش سکوت کنی ، نباید تعجب کنی که  روزی  به همین آسانی مورد تعرض و تجاوز جسمی هم  قرار بگیری و فکر می کنی اینکه  هنوز حسی درونت زبانه می کشد و تو را به عکس العمل وا می دارد  چیز خوبی است.

این یعنی اینکه تو هنوز زنده ای و به اندازه بودن خود از جامعه و کشورت سهم آزادی می خواهی.

یعنی  اینکه تو عادت نمی کنی به اینکه برای نوع پوششت، بوی عطرتنت و تمام بودنت  کسی یا کسانی تصمیم بگیرند.

 اینکه هنوز می پرسی چرا؟

اینکه هنوز این قدرت را داری که وقتی شب  توی  خیابان منتظر همسرت هستی و پلیس می خواهد مدارک ماشینت را  ببیند با تمام توان  فریاد بزنی  که  شما چند دقیقه پیش که چند نفر مزاحم من شدند کجا بودید و بی مسئولیتی و اهمالشان را   طوری سرشان داد بزنی  که باعث شوی  بدون کلامی ،انگار که  تحت تاثیر واقعیتی غم انگیز قرار گرفته باشند  سرافکنده و بی پاسخ تو را با تمام تنهایت در شهری که بیشتر  از همیشه  غریبه به نظر می رسد تنها بگذارند.