ضد یادها

LOST
نویسنده : بهار - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
 

پیامکی از دریا می گیرم .

اگه گفتی امروز کی رو لب دریا دیدم؟

خیالم در خیالهای گم شده ، گم می شود.

یعنی کی؟

یادهای گمشده در سرم می چرخد

گمشدگان پیدا و پنهان زندگی ام را دور می زنم وخیالم از بس گم شده ،  می فهمم یاد کسان زیادی یادم نیست.

بی طاقت می شوم.

به دریا زنگ می زنم.

 بگو کی ؟

بلافاصله می گوید افسانه

نه

فکر می کنم  تمام تلاشم برای  به یاد نیاوردنش بعد این همه سال تازه داشت به نتیجه می رسید

افسانه

فکر کردم لااقل 7 سال از آخرین باری که دیدمش باید گذاشته باشد

روزی آفتابی اوایل مهر یادم می آیدو افسانه  با ناخن های مصنوعی که با چسبی نا مرغوب آنها را چسبانده بود. تمام  تلاش افسانه آن روز این بود که  ناخنها ی مصنوعی و لبخند مصنوعی ترش را حفظ کند.لبخندی که روی صورت کوچک و قشنگش  با آرایش غلیظ سعی داشت خوشحالی را القا کند اما  من می شناختمش و تنها چیزی که از آن  می فهمیدم نگرانیی بود که نگرانم می کرد.

روی تخت چوبی کهنه وسط  سوئیت دانشجویی ام نشسته بودم و بی گفتگو به او نگاه می کردم. تازه از راه رسیده بود ، مثلاً آمده بود  کارهای انتقالش  به دانشگاه مازندران را انجام بدهد ،اما بیشتر آمده بود که  پدر و مادر سعید ببینندش.

سعید. پسری که افسانه به خاطر او از همه و مهمتر از همه از خودش گذشت.

 از درس و دانشگاه و خانواده و حتی من و ما

 آنروز پیش خودم فکر می کردم حتماً توانسته بعد از یکسال دوری و مهمان بودن در دانشگاه مازندران حرفش را به کرسی بنشاند که گذاشته اند تنها برگردد اراک و سالها بعد وقتی از  یکی از پسرهای دانشکده شنیدم توی اراک با بچه ای در بغل کنار سعید راه می رفته ،مطمئن شدم توانسته بود.

و حالا بعد این همه سال و این همه روز واین همه اتفاق ، یکهو وسط این همه بی خبری  پیدایش شده بود.

وقتی دریا گفت افسانه....... دیگر چیز زیادی نمی دیدم . ماشین را کنار خیابان نگه داشتم و تمام حواسم را متمرکز کردم تا کلمات دریا را بشنوم.

افسانه از خوشحالی  جیغ زد

 همونطوری بود

اسم دخترش آیلیین بود.شبیه خودش..

این اسم در خاطرم  چرخید

 

عروسک بزرگی را می بینم که سعید به افسانه هدیه داده و افسانه آیلیین صدایش می کند.حالا آیلینی که عروسک نبود،واقعی بود،جدی بود 4 ساله شده بود.

گیج بودم. خوشحال نبودم.ماشین را روشن کردم و راه افتادم . دریا حرف می زد و من به این فکر می کردم که چرا دیگر دوست ندارم چیزی بشنوم ؟ چرا می ترسم ؟خوب می توانستم بگویم نمی خواهم ببینمش اما می خواستم . می خواستم تمام این 7 سال را بشنوم. اما چرا داشتم خفه می شدم؟ تمام یادها ؛ اسم ها ،حس ها ،حال بدی ها و خوشحالی های آن روزها با هم به من حمله کرده بودند.

 پیچیدم توی پارکینگ ساختمان. می دانستم پارکینگ آنتن ندارد. صدای دریا را بریده بریده می شنیدم که می گفت ،گفت می آم ،.........با هم بریم، ........ یادته بهار .......از تو پرسید...... گفتم...

تلفن قطع می شود و من سرم را روی فرمان ماشین می گذارم و آهی به بلندی 7 سال می کشم.


 
 
جاده
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

روزهای آغاز بهار- تازه بیست و یک ساله ام – من ، علیرضا، مامی ،باباجان  و وحید شمال می رویم.جاده پر است از بهار. برای بار اول است که علیرضا توی جاده رانندگی می کند، آنهم با گواهینامه ای جعلی که روی گواهینامه نوی  من چسبانده شده. گواهینامه ای  که باید می بود تا کسی آن سالها نداند که علیرضا یک سال است که از دانشگاه اخراج شده .اخراج شدنی که باز هم فقط تو از آن و دلیل غم انگیزش خبر داری . با خبری آمیخته از رازداری، دلسوزی و احساس مسئولیت.

باباجان با کت وشلوار مشکی و کلاه شاپو ، چهره ای جدی و ژست همیشگی کنار علیرضا نشسته وآرام بیرون را تماشا می کند.ژستی که به او حالتی نامیرا و  ابهتی فنانشدنی می دهد. مامی تسبیح یشمی رنگ  دانه ریزش را در دست می چرخاند و بی صدا زیر لب  وردی را زمزمه می کند . من و وحید همراه با  هم ،آهنگی قدیمی را  می خوانیم.می خوانیم ، می خوانیم، چشمانمان را می بندیم و فارغ از هر فکری آواز را به طور نا موزونی فریاد می زنیم . چشم که باز می کنم ،علیرضا از آینه ماشین با لبخند نگاهم میکند.

خوشم.مستم.غمی ندارم.کینه را نمی شناسم .چشمانم برق می زند.همه را دوست دارم.درخت ، سنگ ،گاو  ،پرنده وآب رونده کنار جاده را. چشمانم را می بندم ، پرنده می شوم و تا کوههای  بلند کنار جاده می روم..همه وجودم آواز می خواند. انگار برای همه جهان می خوانم.  روسری که با بی توجهی پشت  سرم  بسته ام را از سر می گیرم ، موهایم را باز می کنم و سرم را ازپنجره بیرون می کنم. باد در موهای خرمایی تیره ام می پیچد. باد موهایم را  می برد.ریه هایم پرمی شود  از بهار، ازهوا ،از ابر،از جنگل.دستم را به سمت باد مخالف  دراز می کنم. باد دستم را تکان می دهد و دستم مقاومت باد را می شکافد. دستم ،دست باباجان که از شیشه جلوی ماشین بیرون آمده را در هوا می گیرد و می رقصاند. انگشتر عقیق باباجان در دستان ضمختش بزرگتر از همیشه به نظرم می رسد.

باد چشمانم را می بندد ،به زور که چشم می گشایم  اشک سرد روی  گونه ام را باد   با خود برده است .