ضد یادها

من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
نویسنده : بهار - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
 و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود


 
 
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

وقلب

برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم

 

 احمد شاملو

 


 
 
خوابنگاری -محمد
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

خواب دیدم محمد برادر بزرگم مرده. من اصلاً نمی توانستم به مراسم تدفین بروم. پاهایم نای راه رفتن نداشت.من فقط یاد انگشتان کشیده و قشنگ محمد می افتادم و اشک می ریختم. فکر کنم مراسم تدفین نرفتم. در خانه ای بودم که  مثلاً  خانه مامی بود، همه سیاه پوش  اما آرام بودند.مثل وقتهایی  که مردم پس از مراسم تدفین برمی گردند  و همه می گویند سردی خاک آنها را آرام کرده. اما من آرام نبودم. به فکر پسرهای محمد بود م ، فکر می کردم باید خیلی حواسم به آنها باشد،یا اینکه تربیت آنها از این به بعد به دوش من هم هست .فکر می کردم خیلی کار دارم از این بعد.جلوی اشکهایم را نمی توانستم بگیرم که  محمد را دیدم. می دانستم روح  است، دیگران او را نمی دیدند. گفت چقدر تازگی ها ارتباط با تو سخت شده ، می دانی چقدر تلاش کردم که با تو ارتباط برقرار کنم.در حالیکه گریه می کردم  گفتم می دانم تازگی ها خیلی بد شدم، دیگر مثل قبل روحم شفاف نیست. محمد گفت چرا اینقدر بی تابی؟ تو که هیچ وقت برای مردگان  لباس مشکی نمی پوشیدی. گفتم نمی دانم چرا؟ گفت می دانی که  مسئولیت پسرها با تو است؟  از گریه نا نداشتم  بلند حرف بزنم  به محمد اشاره کردم و او سرش را نزدیک من آورد و من گفتم: آره. می دانم فقط که نباید گریه کرد.محمد سوار بر آسانسور شد و قبل از اینکه درب آسانسور بسته شود گفتم: راستی خوبی ؟ آنجا چه طور است؟تونل نور را دیدی؟ محمد آرام و با لبخندی بر لب قبل از اینکه درب  آسانسور بسته شود،  گفت : اینجا تنها چیزی که هست هیچ است. هیچ .باور کن!  درب آسانسور بسته شد و او را با سرعت پایین برد.

 

 دیدم دور میدان توپخانه هستم.  توی ماشین نشسته ام ،سرم را روی فرمان گذاشته ام و گریه می کنم.سر تا پا سیاهپوشم . به ساختمان بلندی که رو به رویم است نگاه می کنم  ، انگارآنجا به من آرامش می داد. آرزو می کردم کاش کسی می دانست که من اینجا هستم.


 
 
غریب
نویسنده : بهار - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم



حسین پناهی


 
 
خوابنگاری
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

اینها بعضی از خوابهای من در بعضی از  شبها هستند:

 

Everything burns, every one screams, burning their lies, burning my dreams

خواب  می دیدم  پرنیا (خواهر 14 ساله  پرهام )را شوهر داده اند، خیلی برایم عجیب بود ، فکر می کردم این کار از نسرین جون (مادر پرهام )  بعید است ، اما به نظر همه کاملاً عادی بود و به نظر  نسرین جون و حتی خود پرنیای کوچک .من داشتم از تاسف و نگرانی می مردم.

 

داشتم گریه می کردم الی  (خواهرم) می خواست ایمان ( پسر 19 ساله اش )را با بچه یک غریبه عوض کند ، فکر می کردم تصمیم خیلی  ظالمانه ای گرفته. می گفت ایمان اذیتم می کند و من داشتم از غصه می مردم و می گفتم اگر تو اینکار را بکنی من خودم ایمان را می برم و بزرگ می کنم. تو حق نداری یک همچین کاری بکنی.  یک جور عمیقی  ناراحت بودم .از گریه از خواب  پریدم.

 

 

برده داری

 خواب دیدم برده یک سری آدم  مثل خودم هستم . آنها  هرطوری که می خواستند با من  رفتار می کردند. فکر کنم برای تفریح به من شلیک میکردند. توی خواب  همش با  دیگران جر و بحث  می کردم.فکر می کردم باید شرایطم را عوض کنم. فکر کنم یک برده شورشی بودم.

(توضیح :شب قبل از این خواب پرهام برایم در مورد تاریخ برده داری و تبعیض نژادی  کلی حرف زده بود)

 

 

امتحان زیست شناسی

 خواب دیدم  توی دانشگاه ،امتحان زیست شناسی و دینی   با هم دارم. مثل امتحانهای ترم آخر دانشگاه که هم  صبح و  هم بعد از ظهر امتحان داشتم. طبق معمول   هیچی بلد نبودم. داشتم از استرس می مردم . هر لحظه  که امتحان نزدیک  می شد ،مضطرب تر می شدم. هر چی کتاب زیست جانوری سوم دبیرستانم را ورق می زدم  هیچی نمی فهمیدم. شماره کلاسی که  امتحان در آن  برگزار می شد را روی برد زده بودند.

داخل کلاس شدم و  با خودم گفتم  خدا کنه بتونم تقلب کنم.دنبال آشنایی توی کلاس گشتم ،دوستان دبستان ،راهنمایی ، دبیرستانم و دانشگاه پراکنده  روی نیمکتهای کلاس نشسته بودند. سعی کردم به  ذهنم فشار  بیاورم که بچه درسخوانها کدام بودند.

پیش سارا  نشستم و  پرسیدم: خوانده ای ؟ گفت: نه.

گفتم :حتی یک دور؟

جواب داد: چرا یک دور که خوانده ام  اما...

سریع گفتم: خب خوبه.من که از کل کتاب فقط 30 صفحه خوندم.من پیشت می شینم، حواست به من باشه.

در همین موقع یکی از  خانومهای بی ریخت  و چادری مسئول آموزش دانشکده وارد کلاس  شد و گفت  باید جاتون رو عوض کنین،اسامی و جاها از اداره کد بندی شده.

از کلاس بیرون آمدم،انگار  تا زمان شروع امتحان هنوز وقت داشتم. بیرون کلاس پرهام ایستاده. می گوید :دقت کن هیدرات پلاسما شکلش اینطوریه ، مهمه و شروع می کنه  به توضیح دادن. سر در نمی آورم. یاد نمی گیرم. با لج می گویم :  عزیزم من نمی فهمم!  از پیش او هم می روم .بعد می بینم در کوچه های  تاریک یک شهر هستم. در گوشه ای از  یک کوچه  عده ای از بچه ها با لباسهای مشکی تاتر دارن یک پرفومنس اجرا می کنند. می ایستم  و با خیال راحت ،نمایش را تماشا می کنم.در گوشه ای دیگر بچه ها  دارند با لباسهای سفید ژیمناستیک ، روی تشک های آبی بالانس می زنن. انگار آنها هم  دارند امتحان می دهند . پیش خودم می گویم  شاید دانشگاه این شهر را برای امتحانات اجاره کرده.

دیگر امتحان زیست کلاً یادم رفت.

بقیه خواب یادم نیست.

( خواب امتحان زیست شناسی  در حالیکه اصلاً یادم نیست امتحان دارم یا  هیچی بلد نیستم، تقریباً  ماهی یکبار  در 10 سال گذشته ام تکرار شده . مفهوم تکرار شونده ای که به عنواین مختلف و در موقعیتهای مختلف در خوابهایم مرا گیر می اندازد. همینطور خواب بعضی نفرات....) 

 

 بهشت

خواب می بینم که جلوی خانه نوساز نسرین جون  هستیم. خانه ای ویلایی ،شبیه خانه آقای جک در فیلم  stone  که دیشب دیده بودم. هنوز انگار کارگرهای ساختمانی در آن رفت و آمد می کردند.خاله نسیم ( خاله پرهام ) با خانواده اش آمده  بودند خانه را ببینند. آسانسور ساختمان  شبیه بالابر بود و طنابهای اطرافش را می شد دید. با طناز (دختر خاله نسیم) دوتایی سوار بالابر می شویم. به طناز می گویم : تا به حال فکرکردی اینجا اصلاً شور و هیجان ندارد؟ خودت را محکم  بگیر.

شروع می کنم به تاب دادن بالابر.طناز می ترسد ولی هیچی نمی گوید ، اما من حسابی کیف می کنم. بالابر حالا به یک تاب تبدیل شده که در هوا و در ارتفاع زیاد بالا و پایین می رود.خیلی ذوق می کنم. ناگهان هر دومان پرت می شویم روی سقف شیروانی خانه. همه دارند از پایین مارا نگاه می کنند.می پرم از سقف پایین و  می بینم قد من با ارتفاع خانه یکی است.دستم را روی سقف می گذارم وبه بابای پرهام که متعجب  مرا نگاه می کند، می گویم :بابا می بینی  این خانه   همقد من است. مامان پرهام غذایی  در دست دارد و با تعجب به من نگاه می کند. غذا پر است از سویا ،ذرت و هویج هایی که به شکل حیوانات.

همان شب

خواب می بینم سوار تاکسی هستم ، در یک جایی مثل اتوبان بابایی . تاکسی خیلی سریع می رفت. من می دانستم به یک جایی  که رسیدیم باید پیاده شوم .فکرکنم مسجد.می دانستم باید حواسم را جمع کنم. اما نمی توانستم.فکر کنم مست بودم یا داشتم audio book های برایان تریسی را با هدفن گوش می دادم .  به هر حال چشمهایم بسته بود. چشمهایم را باز کردم، دیدم ،آن فضا ها غریبه به نظر می رسد،به راننده گفتم : آقا من جلوی مسجد پیاده می شم. راننده جواب داد: خانوم حواست کجاست نیم ساعت پیش رد شدیم.  گفتم خب پیاده می شم . کرایه  راننده را بیشتر می دهم که دیگر با آن نگاه شماتت بار نگاهم نکند. انگارمی خواهم  بهش باج بدهم ،اما تاثیری ندارد . می خواهم از بزرگراه رد شوم و مسیر را برگردم. می بینم اتوبوس های مشهد مسافرانشان را بین راه  آنجا پیاده می کنند. به خودم می گویم اینجا باید امامزاده هاشم باشد....

با   صدای پرهام که می گوید : باری جونم چشاتو باز کن ببین اومدیم تو بهشت ،از خواب بیدار می شوم .پیش خودم فکر می کنم  حتماً هنوز خوابم.چشمهایم را باز می کنم و پرهام را می بینم.پرهام مرا به سمت پنجره می چرخاند. نور عجیب و طلایی رنگی از پنجره به داخل می تابد. همه اتاق به طرز غریبی روشن شده ،نور چشمانم را می زند. از شدت نور قاب پنجره دیده نمی شود . لبخند می زنم و خرسند می گویم:   آره اینجا  انگار بهشته!

 

 

 

 

 

رویای سرگردان

 با یک جمعیتی در خانه جدید نسرین جون  هستیم. پرده ای جلوی درب ورودی آویزان کرده .پرده از دو لایه تشکیل شده ، لایه رویی حریر بنفش یا سرمه ای و لایه زیری رنگی متضاد و ازچند جور پارچه بهم دوخته شده. می گویم مامان  نسرین چقدر این پرده قشنگ است . می گوید : آنرا از پالتوهای زمان بچگی ام  درست کرده ام و یک سری عکس سیاه و سفید از بچگی هایش  زمانیکه آن پالتوها را به تن داشته را دستم داد.

من  بین جمعیت راه می روم و به حیاط بزرگ خانه می روم. وحید(پسر خواهرم) و یک پسر دیگر می خواهند بیرون بروند، به من می گویند که با آنها بروم . اما نمی روم.  انگار دوست ندارم با آنها بیرون بروم.

بعد خودم تنهایی بیرون می روم.در کوچه های تنگ و خلوت پرسه می زنم ، بیشتر خانه ها کاهگلی است. فضایی مثل کوچه های عبدل آباد. مردی سیاه پوش و گاو آهن به دوش در کوچه با فاصله پشت من راه می رود. احساس ناامنی می کنم ولی به روی خودم نمی آورم. سگی بزرگ در وسط کوچه ای ایستاده . من از کنار سگ رد می شوم. از او  نمی ترسم. خوشحالم که نمی ترسم.

به بازاری می رسم . همه مردم لباسهای محلی پوشیده اند و به کار خود مشغولند.کسی به من توجه ای ندارد و من بین بازار برای خودم پرسه می زنم و به مغازه ها نگاه می کنم.

ناگهان دریا را در بازار می بینم. یادم می آید او قبل از من از آن خانه بیرون آمده بود. باهم قدم می زنیم. حالا می دانم آنجا که هستیم یا سقز است یا بانه.

به سمت یک مغازه شلوغ می روم . مغازه تزئینات پر زرق و برق لباس های کردی می فروشد. با دریا وارد مغازه می شویم. می گویم چیزی برای تزئین شلوار جین دارید و فروشنده باحوصله کمکم می کرد.

دیدم آنطرف مغازه دریا  دارد یک سری شمع را تماشا میکند. توجهم به شمع ها جلب می شودو فکر می کنم برای خانه فرشته(خواهرم) چند تا شمع قرمز و مشکی بخرم که به دکور خانه شان بیاید.بعد هم فکرکردم برای بچه فرشته هم عروسک بخرم و یک عروسک هم برای روژان بر می دارم. می گویم عروسک را به  روژان سوغاتی می دهم. یک خرگوش بدون گوش برایش برمی دارم.

(تعبیر خواب: فردای آن شب روژان   در بیداری خرگوش  خوابم   را با همان رنگ و اندازه ، خیلی بی دلیل به من هدیه داد و من فکر کنم  زبانم بند آمده بود. البته خرگوش او ، یک خرگوش با گوش بود.)

 

بی ام و

خواب دیدم لباسهای مهمانی مشکی ، شیکی پوشیدم و داخل ماشینم  نشسته بودم .می خواستم مهمانی بروم. روی صندلی عقب نشسته بودم و از آینه وسط خودم را می دیدم و فکر چقدر خوب شدم. یک پسری رانندگی می کرد که فکر کنم مرا دوست داشت چون با تحسین و حسرت مرا نگاه می کرد. ناگهان یادم افتاد باید یک چیزی می خریدم ،به پسر گفتم می شه نگه دارید من باید یه "بی ام و "بخرم. گفت باشه اما من  این نزدیکی ها جایی رو بلد نیستم که بی ام و بفروشند. دیدم نزدیک مغازه های پایین ساختمانمان هستیم. گفتم نگه دارید این مغازه ها باید داشته باشند. وقتی داشتم پیاده می شدم دیدم فرشته هم تو ی ماشین کنارم نشسته . فرشته نگران پرسید:  مگه پول داری؟ من هم خیلی عادی گفتم :نه. ماشین رو می دم،بقیه اش رو هم چک می دم.

از ماشین پیاده شدم و کوله پشتی لپ تاپ رو انداختم پشتم. با پاشنه بلند و کوله پشتی سنگین  اصلاً نمی توانستم خوب راه بروم.  سر خوردم. پسر که داشت از توی ماشین نگاهم ،پیاده شد وبه سمتم دوید .دستم را گرفت و کوله را انداخت پشت خودش. مطمئن شدم دوستم دارد. به او  گفتم ول کن بریم مهمانی .بعداً می خرم.ساعت نزدیک 10 شبه ، الان همه باید رفته باشند مهمانی . اما او اصلاً کوتاه نمی آمد ، می گفت امکان نداره. و ما همچنان به دنبال مغازه  بی ام و فروشی می گشتیم.

 

 

 

می دانم همه اینها خیلی مسخره اند اما خوب خواب همین است. به هر حال می بخشین که من زیاد خواب های متعارف نمی بینم مثلاً خواب  آقایان نورانی و سبز پوشی که به من سیب و انار و این طور چیزها  بدهند و  بگویند این مرادت است یا مثلاً  تا به حال خواب درگذشتگانم  را در حالیکه  از من بخواهند نذر های ادا نشده یا نماز و روزه های قضایشان را به جا بیاورم را ندیده ام .انگار اموات هم در این زمینه ها از من قطع امید کرده اند.


 
 
سکوت....
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


 
 
رنگین کمان
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

گاهی از همه دنیا دلزده ای ودیگر می خواهی همه چیز تمام شود، وقتی که زیر باران به دنبال نشانه ای  ،مدام  به جان خدا غر می زنی .می پرسی تو کجایی؟ اصلاً حواست هست ؟...........

 هی ادامه می دهی و از غرش آسمان نمی ترسی. ناامیدانه به مردمی که برای فرار ازباران  بهار دنبال سقف موقتی می گردند ، چشم می دوزی. می ایستی ،چترت را پایین می آوری و خودت را به دست باران می سپاری . چشمانت را می بندی.

ناگهان همه جا ساکت می شود. ابرها می روند.باران تمام می شود. آفتاب می شود. پرندگان سرمست می خوانند و درختان عطر باروری می افشانند.چترم را می بندم و به آسمان نگاه می کنم . خداوند لبخند می زند.رنگین کمان در آسمان می درخشد.



 
 
متأسفم
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

وقتی که امشب تصادفاً  اخبار یکی از شبکه های  جمهوری اسلامی را می دیدم ، از شنیدن خبری کوتاه و تاسف بار که آن شبکه با بی تفاوتی اعلام کرد، دیگر نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم .یک آن حس کردم هوا نیست، سرم را از پنجره  بیرون  کردم  ،نفس کشیدم و بوی تعفن  بدی در سرم پیچید. سرم را از پنجره آویزان کردم و فکر کردم  چقدر می خواهم،روی تمام کره زمین  و آدم هایش بالا بیاورم.

خبر این بود که مدیریت بیمارستان امام خمینی  تهران ، دو نفر از بیماران بیمارستانشان را به دلیل فقر وبی کسی ، مریض و تنها با همان لباسهای نصفه و نیمه بیمارستان توی بیابانهای اطراف تهران  رها کرده بود. به قول خود یکی از بیمارها  آنها مثل آشغال  دور انداخته شده بودند.

تصویر رها شده یکی از بیماران - جوان بیکس شهرستانی  که  دچار سوختگی شدید بود - دردمند  زیر آفتاب بیابان،  باور نکردنی  می نمود.

نمی دانم چه بگویم. فقط این را می دانم که این خبر از زلزله بم و حتی فاجعه ژاپن برایم ویران کننده تر بود ، چون به من یادآوری کرد که  ما داریم  کجا می رویم.

دیگر کلمه ای ندارم. فقط باید  بگویم متاسفم.

متاسفم برای خودم که اسمم را گذاشته اند انسان و برای تو که اسم خودت را گذاشته ای خدا.