ضد یادها

لحظه های من با شهیار قنبری – 1
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

 لحظه های من با شهیار قنبری – 1

(به بهانه انتشار آلبوم دلچسبیده ها )

من و آقای شهیار قنبری خیلی لحظه ها را با هم کشف کردیم. من با او بزرگ شدم، او ترانه خواند و من فکر کردم. او خواند و من عاشق شدم.او خواند و من بریدم. او خواند و من گریه کردم . او خواند و من رقصیدم . او خواند و من بوسیدم .او خواند و من خواندم.....

من زمانی با او آشنا شدم که در برهوتی از شعر و صدای خوب تنهایی مضاعفم را می گذراندم.

لحظه ها ی من با صدای شهیار بنفش و نارنجی و آبی شد وذهنم با ترکیبهای نامتعارف  و به جایش، جا خورد.

گاهی می خواستم از چیزهایی حرف بزنم ، چیزهایی که حس می کردم ، تجربه می کردم و می فهمیدم  و آنوقت تازه می دانستم،چقدربلد نیستم. می فهمیدم  چقدر کلمه ندارم ، می فهمیدم چقدر واژه هایم کم عمق و بی اعتبارند، آنوقت می دیدم شهیار چه راحت و با جسارت  بلد است  همه حس هایش را  کلمه کند ، با آنها ترانه بسازد و  فریادشان بزند و من با تمام ذهن کوچکم نمی توانستم او را  تحسین نکنم..

گاهی برای من  تمام وسعت دنیا خلاصه می شد در  یک کوله پشتی  رنگ و رو رفته ، صدای شهیا ر قنبری  و پرسه ای بی هدف در خیابان بی انتهای یک شهر نا آشنا

کسی چه می داند شاید روزی  شهیار قنبری هم بداند  چقدر ترانه هایش به  روزهای  سرد وخلوت  نوجوانی من ، رنگ و گرما بخشید....

 


 
 
میراث
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
 

 به بارش  برف  نگاه می کنم و  به یاد گذشتگانم می افتم. به این فکر می کنم که آیا آنها هم برف نشسته روی درختان را دیده اند.

فکر می کنم شاید آنها این ساختمانها ،مغازه ها و خیابان ها را ندیده باشند اما می دانم  حتماً بارش  برف را دیده اند.

به این فکر میکنم آیا آنها با دیدن  برف مسرور می شدند یا شاید صدها سال پیش کسی  از نیاکان من بوده که  با  بارش برف غم مخصوصی به سراغش می آمده . غمی که الان ، در همین لحظه با تمام سنگینی و نرمیش  با تماشای  بارش برف  در دل من می نشیند.

کسی چه می داند  شاید آن کس  پدرم بوده یا  کسی که هیچ نسبی با من ندارد اما هر کس که بوده ،می دانم این غم مخصوص ، این دلتنگی غریب به خاطر ناکامی های  فراموش شده ایست که اینگونه  در دلم رسوخ کرده.

 به این فکر می کنم که آیا وقتی کسی می میرد و تنش با سردی  خاک می آمیزد، آرزوها ، امیدها ، حسرت ها و ناکامی  هایش  با او دفن می شود؟

یا این احساس مثل یک چیز نامرئی معلق در هوا، مثل یک بیماری مسری ، یک جور شیدایی بی دلیل یا   نوعی تمایل درونی و ذاتی  به خود ویرانگری ، افسردگی  یا هر چیز دیگر در کسی دیگر  دوباره به حیات خودش ادامه می دهد و این چرخه   تا همیشه مدام تکرار   خواهد شد...

آرزوها ، حسرت ها ، ترس ها و ناکامی ها...

 

( امروز سالگرد فوت پدرم است و من تمام قد به احترام شرافتش می ایستم)


 
 
سرانجام
نویسنده : بهار - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
 

نه

تردیدی بر جای بِنَمانده است

مگر قاطعیتِ وجودِ تو

کز سرانجامِ خویش به تردیدم می افکند ،

که تو آن جرعه آبی

که غلامان به کبوتران می نوشانند

از آن پیشتر

که خنجر به گلوگاهِ شان  نهند.

 

احمد شاملو