ضد یادها

بهار آمد تو هم با او بیامیز
نویسنده : بهار - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٩
 

یک سال دیگر گذشت و من این روزها تمام مدت به این فکر می کنم که سالی گذشت چطور بود یا بهتر بگویم من در سالی که گذشت چگونه بودم؟

هر طور و از هر جنبه ای که نگاه می کنم امسال نه تنها سال بدی نبود بلکه می توانم بگویم سال  بسیار خوبی هم بود. یا شاید امسال ، برایم سال کاملاً متفاوتی بود.

دلایلی که باعث می شود فکر کنم  امسال برایم سال خوبی بوده خیلی زیادند ، اما شاید مهمترین  دلیل اینست که من 4 سال گذشته (یعنی سال 84 تا 88)را خیلی دوست نداشتم  و به جز  مراسم عروسیم در سال گذشته ، خاطرات خیلی  فوق العاده ای   از آن سالها برایم باقی نمانده.

در بین این سالها من معمولاً محیط کارم را دوست نداشتم ، استرس های شغلی و شخصی زیادی  داشتم . به یکباره از دوستان دانشگاه و از همه مهتر پرهام دور افتاده بودم و احساس تنهایی و غریبگی بدی می کردم و هنوز با دوستان جدیدم مثل این روزها صمیمی و بی پیرایه نبودم. بعد از 4 سال دانشجویی به خانه برگشته بودم و خیلی برایم سخت بود تا دوباره خودم را با شرایط خانه پدری ام وفق بدهم ، از طرفی مادر و پدرم  هم پیرتر از آن شده بودند که بخواهم  با آنها راجع به مقوله آزادیهای فردی بحثی داشته باشم. یادم می آید که سال 85 برای 4 شرکت به طور همزمان کار می کردم  برای یکی به صورت تمام وقت و برای 3 تای دیگر مکاتبات بازرگانی و ترجمه  انجام می دادم. بعد کارهم ،یکروز در میان کلاس فرانسه و باشگاه می رفتم و می دویدم .اینقدر می دویدم که  در راه برگشت توی مترو خوابم می گرفت.نمی دانم   آن روزها چه چیزی را می خواستم فراموش کنم ،اما تنها چیزی که یادم می آید این است که تمام آن مدت  دلم گرفته بود .خوشحال نبودم . در طی این سالها عزیزانی را از هم دست دادم و مجبور شدم چندین بار  در مراسم تدفین شرکت کنم که این کار را معمولاً دوست ندارم ( البته  این توضیح را بدهم که من به طور کلی  به جز احساس دلتنگی برای رفتگان دوست داشتنی،مشکلی با مقوله مرگ و مراسم  تدفین ندارم بلکه به نظرم حتی مثل کاشتن دانه گلی در خاک و امید بستن به رویش و زندگی دوباره ، می تواند زیبا و سمبلیک  باشد، اما نحوه  برخورد عموم با این ماجرا و  مدل برگزاری این مراسم واقعاً کلافه و حتی گاهی مشمئزم می کند.)

از اتفاقات بد آن سالها چیزهای زیادی می توانم بنویسم، اتفاقاتی که خاطرات نادر شیرین آن سالها را هم  برایم کمرنگ کرده ،اما به هر حال اینها روزهایی بود که گذشت و خدا را هزاران بار شکر که امسال زندگی روی ملایم تری از خود را به من نشان داد .

 شاید  چون من امسال تصمیم گرفته بودم که  دیگر سعی نکنم بی نقص و حتی خوب باشم ، کمتر به خودم  سخت  گرفتم ، بیشتر خودم  بودم و در نتیجه   امسال ،سال آرام تری  برایم رقم خورد.آرامشی که تجربه های عجیب وحتی منحصر بفردی با خود  برایم به همراه داشت. از آن جنس تجربه هایی که فقط در سکوت رخ می دهند و تو را به باوری عمیق می رسانند.

من در امسال سعی کردم با درون خودم راحت تر سخن بگویم و بگذارم قلبم حرفهایش را با من و با همه بگوید. در این سال هر وقت که دوست داشتم خندیدم ، گریه کردم و عشق ورزیدم.

کسانیکه را که دوست داشتم در آغوش گرفتم ،به دیدار دوستان قدیمی ام رفتم و به تمامی کسانیکه  دلتنگ آنان بودم گفتم که چقدر دوری از آنها در این سالها برایم دشوار بوده.

من امسال فقط یکبار بر سر مزار درگذشتگانم رفتم و  سعی کردم بیشتر  از قبل محبتم را به اطرافیان و عزیزان زنده ام ابراز کنم .

به هر حال  من امسال را دوست داشتم و از خداوند  می خواهم  که یاریمان دهد در سال جدید و تمامی سالهای باقیمانده از عمرمان  یک دم از  خیال نیکی و عشق ورزیدن باز نمانیم.


 
 
به مناسبت روز جهانی زن
نویسنده : بهار - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

زن یا ظن


گاهی که از زن بودنم سرخورده می شوم ، گاهی  که  سختی زن بودن در جامعه ای که به  زن  به چشم یک ضعیفه ی کم فهم نگاه می شود را دوباره می فهمم .به این موضوع فکر می کنم که چطور ما اینطور شدیم یا چرا ما اینطور ماندیم؟ اینکه مسئولیت و سهم  ما زنان درباره نگاه اجتماعی ، فرهنگی ،خانوادگی و حتی مذهبی به جنسیتمان چیست ؟واینکه ما زنان واقعاً تا چه حد حاضر به پرداخت بهای احقاق حقوقمان و تصحیح این نگاه  هستیم ؟یا اینکه چگونه یاد گرفته ایم تنبلی،خیالبافی و امنیت طلبیمان را در قالب یک قربانی پشت باورهای کهنه و سر براه بودن ،پنهان کنیم.

  شاید داستان از زمانی  شروع می شود  که  زنان و مادران، دخترانی با نگرش های اشتباه ، واهی و راحت طلبانه بار می آورند و  کم کم زنانی غیر مسئول، غالب جامعه زنان را تشکیل می دهند.زنهایی که به جای  کار و سازندگی از وقتی خود را می شناسند  انتظار و رویای یک  قهرمان ، ناجی یا شاهزاده  را دارند و   به محض اینکه توانستند یکی از این شاهزاده ها ی سرمست را اغوا کنند،مسئولیت 50 سال زندگی آینده شان روی شانه او  می گذارند و از آن تاریخ به بعد  او دلیل تمام خوشبختی ها ،ناکامی ها ، شکست ها و سرخوردگی های  زندگیشان خواهد بود.زنانی که معمولاً کمی پس از این پیروزی  خواهند فهمید، آن تازه وارد نه تنها شاهزاده نبوده بلکه  فردیست کاملاً معمولی با  شخصیتی متوسط  مثل خودشان -که اگر اینطور نبود سراغ آنها نمی رفت – و نه تنها قرار نیست با او مانند یک پرنسس رفتار کند، بلکه در نهایت تنها توان اداره یک زندگی متوسط  را خواهند داشت . بعد از فهم این واقعیت  این زنان شروع می کنند به فکر به این موضوع که چطور تباه شده اند، حرام شده یا حقشان را خورده اند و  در نهایت تنها کاری که برای این حسشان می کنند اینست  که  بیشتر  غر بزنندو برای تنبیه همسرشان تحت هیچ شرایطی خوشحال و راضی نباشند . و در ادامه زندگی  در نقش یک قربانی ،به  دیگران و حتی بچه هایشان این نکته را خیلی خوب تفهیم می کنند که  اگر هیچ کس و هیچ چیز نیستند به خاطر همسر وفرزندانشان یا حتی اطرافیانشان است ، که اگر  آنها نبودند حتماً الان یا این می شدند یا آن بودند. در آخر هم اگر  کسی از آنها بپرسد خب  چرا با این فردازدواج کردی  یا  اینکه  چطور زمانیکه از زندگیت ناراضی بودی ،بچه دار شدی  یا چرا لااقل زندگیت را تغییر ندادی  می گویند: قسمت این بود یا به خاطر اینکه زندگی دیگران بهم نخورد ، فداکاری و دلایلی از این دست را عنوان می کنند..... خلاصه همه را مسئول و مقصر اتفاقات زندگی خود می دانند به جز شخص خودشان .  زنانی که از غیرت و تعصب پدر و برادر و همسرو حتی پسر 6 سالشان لذت می برند و با افتخار از کتک کاری ها  و خشونتهایی که بر سر آنها راه افتاده تعریف می کنند و حتی گاهی از اینکه مردان اطرافشان با هر عنوانی ،رفتار آنها را زیر نظر بگیرد و آنها را کنترل کند ، احساس پنهان ارزشمندی به آنها دست می دهد.

اما از طرف دیگر در همین جامعه زنانی هستند که به جای این طرز نگاه و پذیرفتن نقش قربانی ،برای خوشبختی خود و دیگران تلاش می کنند،مراقب خود و دیگرانند ،مسئولیت  شادمانی خود را می پذیرند، برای دیگران منبع الهام و انرژی هستند و با همه نگاههای تیره و غلط اجتماعی ، خانوادگی و مذهبی راجع به زن می جنگند ، زمین می خورند ،صدمه می بینند،قضاوت می شوند و همیشه مورد حسادت و طعنه همجنسان و حتی خواهران خود قرار می گیرند.  خواهرانی که سعی می کنند با تحقیر و متهم کردن این زنان پیشرو، حقارت ، سرخوردگی و ضعف خود را پشت  مفاهیمی مثل مذهب ،عرف و دیگر قراردادها پنهان کنند.

اما این زنان با جسارت  ادامه می دهند ،چون بودن خود را تنها در سازنده و موثر بودن می شناسند .زنانی که برای زنان آینده راه باز می کنند ، بها می دهند و پاداششان  امید رشد  آسانتر دیگریست و تمام رویایشان،نگاه انسانی و نه جنسیتی به زن است. 

زنانی که همسر را همراه  می دانند و  نه منجی و او را با تمام کاستی ها و خطاهایی که یک انسان می تواند داشته  باشد ، دوست می دارند ،حمایت می کنندو می پذیرند. زنانی که  خودشان را مسئول رویاهایشان  می دانند و حاضرند برای به واقعییت پیوستن این رویاها تلاش کنند ،بایستند و در این راه خواسته ای به جز آزادی و پذیرفته شدن ندارند.

امروز تنها آرزویی که برای تمام زنان دنیا دارم ، گام برداشتن در راه رشد و ارتقا سطح آگاهی و توانایمان است که این را تنها راه برابری و زیستن انسان گونه  می بینم  و به این موضوع فکر می کنم ای کاش ما زنان قبل از اینکه مردان را مقصران همیشگی سلب حقوق انسانیمان بدانیم و فمینیسم را در دشمنی با مکملان روح و جسم خود تعبیر کنیم، کمی هم واقع بینانه به این نکته بیاندیشیم که خود ما زنان چقدر با تفکرات بی ارزش ،پوچ و ساده انگارانه حق رشد و زیستن واقعی  را از خود می گیریم و هر روز در نقش یک قربانی ، بیشتر در سرازیری ناآگاهی و ناتوانی فرو می رویم و به روزی می اندیشم که زنان شاد و آگاه   دوستان خوبی برای خود،همراهان تسلی بخشی برای همسرانشان و  تکیه گاه معنوی برای فرزندان خود باشند .


 

 

 

 

 

 


 
 
تنها صداست که می ماند
نویسنده : بهار - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٩
 

نیمه شب است ،از دیداردوستان قدیمی برمی گردیم . هر دو  در سکوت به امتداد جاده چشم دوخته ایم. ماشین با سرعت از کنار  کوهها و خانه هایی که بعضی هایشان  از دور فقط مثل کورسوی چراغی روشن  به نظر می رسد می گذرد و ما را با خود پیش می برد. کمی سرم سنگین است ، هزاران فکر با من است ،اما   ناگهان در دلم نوری می تابد ،دریچه ای باز می شود ، امید می آید. نمی دانم چرا آرام  می گیرم .شیشه ماشین را کمی پایین می کشم، سرمای دلچسبی به گونه ها و پلک های بسته ام می خورد.احساس می کنم درونم با کسی سخن می گوید." خدایا اگر آرزوی من ،خواست من فقط به اندازه بودنم اثری دارد،من برای تمام مردم ، همه اینانی که خوابند ،همه  اینانی که می شناسم و نمی شناسم شادی می خواهم ،همین " ادامه می دهم. می گویم ، می خواهم . ناگهان صدای پرهام مرا به ماشین و اتوبان بر می گرداند. پرهام می پرسد : بهار تام جونز عالی می خونه ،نه؟ بی اختیار  می گویم: صدایش  آسمانی است. می فهمم  صدای عجیب تام جونز تاثیر خودش را کرده. چه توصیف عجیبی ! صدای آسمانی . چرا بی اختیار این واژه را گفتم .چون  بی اختیار مرا واداشته بود به دعا؟ چون احساس می کردم به منبعی اینقدر نزدیکم که می توانم بخواهم؟ نمی دانم.تنها چیزی که می دانستم این بود که آن صدا،آن نوای لطیف و آن طنین دل انگیز ،فقط می توانست  هدیه ای از آسمان باشد.

یادم آمد یکبار دیگر این حس به سراغم آمده بود. سالها پیش.  ظهر یک روز آفتابی پائیز بود، توی سالن دانشکده بی هدف قدم می زدم. ساعت بین کلاسها بود.سالن تقریباً خالی بود. داشتم نوشته ای را روی برد یکی از راهروها می خواندم.ناگهان صدای آوازی شنیدم.لطیف مثل صدای بال زدن فرشتگان. صدا مرا پر کرد. از جایم نمی توانستم تکان بخورم . سنگین  شده بودم ، هیچ وزنی احساس نمی کردم.چشمانم را بستم و صدا مرا برد. فرشته ها برایم سرود می خواندند. . نه غمگین بودم و نه شادو آن آواز نه غمگین بود و نه شاد. حتی نمی توانم به یاد بیاورم که چه  آوازی بود. اما صدایی آسمانی از حنجره کسی که نمی دیدمش  برایم سرودی  عجیب می خواند.بغض کرده بودم بی دلیل. چشمانم را باز کردم به دنبال صدا رفتم. پشت درب یکی از کلاسهای خالی صدا از همه جا نزدیک تر بود.منتظر ماندم تا آوازتمام شود، می خواستم آن لحظه بی نقص  ادامه پیدا کند. آنهم از آن لحظه هایی که دوست داری تا ابد ادامه یابد یا  لا اقل همان جا زندگیت تمام شود.

فرشته ها از خواندن باز ایستادند ، با دلهره درب کلاس را باز کردم. دختری را دیدم که رو به پنجره های مشرف به کوهستان و درختان  روی لبه یکی از نیمکتها نشسته بود.وقتی برگشت فهمیدم  بارها او را  قبلاً دیده ام، اما هیچ وقت اینقدر جدیش نگرفته بودم که روزی صدای آوازش بتواند تپش قلبم را تند تر کند.دختر ساده ای با موهای مجعد  و عینکی بزرگ که بیشتر زیبایی صورت ساده اش را پوشانده بود.از آن چهره هایی که در نگاه اول توجهت را جلب نمی کنند اما خوب که در چهرهشان دقیق می شوی یک جور سادگی درعین حال سرسختی و سخت کوشی ، اصالت و سلامت را در می یابی.

با نگاهی نگران  پرسید صدای آوازم بیرون می آمد؟اذیتتان کرد؟ و من با نگاهی شرمسار گفتم :نه ،من فقط  صدای آواز فرشتگان را  شنیدم.


 
 
بوف کور
نویسنده : بهار - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٩
 

"در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند"

هر چه می خواهم بگویم آقای هدایت گفته ، کسی چه می داند زخم ها و رازهای مگو راوی بوف کور یا خود صادق هدایت چه بوده ، ولی به این فکر می کنم آیا اصلاً این امکان وجود دارد که زخم های درونی خود را به درستی کشف کنی  یا فقط از تظاهرات و دردهای روحی و جسمی می فهمی روزگاری زخمی روحت را آزرده و الان حتی نمی توانی چیستی و چرایی آن احساس را برای خودت توضیح بدهی و اینطور می شود که در ابتدای بوف کور می خوانیم "من فقط برای سایه ام می نویسم."گاهی فکر می کنم کاش می توانستم خودم را بهتر بشناسم، کاش می توانستم  تمام غم ها ، آرزو و افکارم را به  کلمه تبدیل کنم و فقط با آن کلمات با همه سخن بگویم و دیگر هیچ.و به قول آقای شاملو ای کاش می توانستم خون رگان خود را  من قطره قطره بگریم تا باورم کنند...