ضد یادها

ناشناس
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
 

ناشناس
بر پرده های در هم امیال سر کشم
نقش عجیب چهره یک ناشناس بود
نقشی ز چهره ای که چو می جستمش به شوق
پیوسته می رمید و به من رخ نمی نمود

یک شب نگاه خسته مردی بروی من
لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم که بگسلم این رشته نگاه
قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند

نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خویش
با ناز خنده کردم و گفتم بیا بیا
راهی دراز بود و شب عشرتی به پیش
نالید عقل و گفت کجا می روی کجا

راهی دراز بود و دریغا میان راه
آن مرد ناله کرد که پایان ره کجاست
چون دیدگان خسته من خیره شد بر او
دیدم که می شتابد و زنجیرش به پاست

زنجیرش بپاست چرا ای خدای من ؟
دستی به کشتزار دلم تخم درد ریخت
اشکی دوید و زمزمه کردم میان اشک
زنجیرش به پاست که نتوانمش گسیخت

شب بود و آن نگاه پر از درد می زدود
از دیدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و نالیدم از غرور
کای مرد ناشناس بنوش این شراب را

آری بنوش و هیچ مگو کاندر این میان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذریست
ره بسته در قفای من اما دریغ و درد
پای تو نیز بسته زنجیر دیگریست

لغزید گرد پیکر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گیسوان من
شب تیره بود و در طلب بوسه می نشست
هر لحظه کام تشنه او بر لبان من

ناگه نگه کردم و دیدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نیست
افشردمش به سینه و گفتم به خود که وای
دانستم ای خدای من آن ناشناس کیست
یک آشنا که بسته زنجیر دیگریست


فروغ فرخزاد


 
 
What the hell am I doing here
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

creep

When you were here before
Couldn't look you in the eye
You're just like an angel
Your skin makes me cry
You float like a feather
In a beautiful world
I wish I was special
You're so fucking special

But I'm a creep
I'm a weirdo
What the hell am I doing here?
I don't belong here

I don't care if it hurts
I want to have control
I want a perfect body
I want a perfect soul
I want you to notice when I'm not around
You're so fucking special
I wish I was special

But I'm a creep
I'm a weirdo
What the hell I'm doing here?
I don't belong here

She's running out again
She's running out
She runs runs runs

Whatever makes you happy
Whatever you want
You're so fucking special
I wish I was special

But I'm a creep
I'm a weirdo
What the hell am I doing here?
I don't belong here
I don't belong here

download the song here: http://www.4shared.com/audio/QS_ZMmXi/02_-_Radiohead_-_Creep.htm

watch the viedo here: http://www.youtube.com/watch?v=jzjUjNPYzLg










 
 
تو بهترین صحنه شو
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

برمی گردم صدایم را بردارم،

برمی گردم دستهایم را بردارم

برمی گردم،برمی گردم

بگذارید برگردم

 

دلهره ، سرمای  اواسط بهمن ماه،اضطراب.هیچ اعتماد به نفسی نداری .خجالت می کشی ، از قضاوت می ترسی و از آن بیشتر نگران تصویر خودت  پیش خودت هستی .مدام همه  اتفاقات را با تصورات و رویاهایت مقایسه می کنی. حس خودت را درست نمی فهمی، اتفاقات بیرونی شبیه  هیچکدام از رویاهایت نیست. تنها چیزی که خیلی خوب حس می کنی عطری غلیظ  و خوشایند است.حتی کلماتی که می شنوی حس خاصی  را در تو زنده نمی کنند، شاید به خاطر اینکه فکر  می کنی جمله ها ، کلماتیست حفظ شده از یک کتاب  یا فیلم، اما هر چیزی که هست  به طرز غریبی  مصنوعی  به نظر می رسد.

همه چیز غریبه است،فکرت پر از  آدمها و صداهایست که دارند اظهار نظر می کنند و تو چیز زیادی  از حرفهایشان نمیفهمی.  دلت برای خودت می سوزد، دلت برای کسی که با  نگاهی معصوم و نامطمئن روبه رویت نشسته و  نگاهت می کند می سوزد.نمی دانی دوستش داری یا نه ، اما فقط به این مطمئن هستی که آدم خوبی است.انگار منتظر است تو کاری بکنی تا این سر در گمی تمام شود. هر کاری ، اما این سکوت سنگین تمام شود.  صدای شهیار قنبری از اسپیکر کامپیوتر  به گوش میرسد. ترانه ای که دوست می دارم،ترانه ای  که خودم به او داده ام:

عشق یعنی قدغن ، ترس مرد ،ترس زن

 و حشت  رفتن،  بی صدا شدن

یعنی اعتراف ناب من ، یعنی گفتگوی دو تن

عشق یعنی گفتگو .............

یعنی دو چشم ، یعنی نگاه

یعنی دو دست به سمت ماه

عشق یعنی جستجو

سرت پایین است .نگاه خیره ات  از  نمایش  ادامه دار دایره های  نورانی تو درتوی مانیتور ،به دستهای رنگ پریده و لاغرت که  می افتد، بغض بدی گلویت را می گیرد. هزاران شعر و صدا و خاطره با هم به تو هجوم می آورند. صدایی در خاطرت زنگ می زند ، انگار همین دیروز اینها را شنیده بودی

"و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست می دارم"

 

پس آن همه حرف و حس قشنگ  با هم کجا رفتند و تو را  اینجا اینقدر  تنها گذاشتند؟ آیا اصلاً  واقعی بودند؟ آیا کسی اینها را به تو گفته بود یا فقط توهمی از  خواسته های تو بودند؟  

از بغض خودت خجالت می کشی. پیش خودت می گویی کاش نفهمد که چقدر مستاصل هستی،چقدر بغض داری و احساس تنهایی می کنی  و دست و پایت را گم کرده ای.  سنگینی نگاهش را احساس می کنی. به خودت جرات می دهی  و سرت را کمی بالا می آوری.وقتی  نگاهت به چشمان  پر غم و معصومش   می افتد ، دیگر طاقت نمی آوری، صورتت را  می بری بین دستان  سفید وسردش قایم می کنی . اشکهای گرمت  هم نمی تواند چیزی از سردی دستانش کم کند.حالا مطمئن هستی که باید بروی .  از اول می دانستی که او هیج وقت مقاومتی نخواهد کرد

 

تقدیم به نیمای عزیزم به بهانه  هجوم شک های اولین بار

 

 

 


 
 
در زندگی فهمیده ام که
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

درزندگی فهمیده ام که هر گاه که خسته ام خداوند با لبخندی بر لب  و لذت از تماشای تلاشهای بی نتیجه ام به من می فهماند که دیگر وقت آنست که اوضاع را به  دست او بسپارم

فهمیده ام خوشحالی من در خوشحالی دیگران است و خوشبختی دیگران شادی من است

فهمیده ام  دعا کردن خوشحالم می کند

فهمیده ام هر چقدر آدم ها باور های عمیق تری داشته باشند ،این باورها بیشتر زندگی آنها را می سازند

فهمیده ام  احساس زیبایی مفهومی کاملا ًتلقینی است

فهمیده ام تلقی تو از ویژگی های درونی  خودت ، احساس دیگران نسبت به تو را شکل می دهند

فهمیده ام    خیلی خوب نمی توانم به خودم دروغ بگویم

فهمیده ام آدم وقتی عاشق می شود اگر غمگین هم باشد، خیلی خوشحالتر از روزهای بی عشقش است

فهمیده ام آدم وقتی عاشق  کسی است مهربانتر می شود و بعد از مدتی کم کم  می فهمد  می تواند عاشق همه چیز و همه کس باشد

فهمیده ام آدم وقتی عاشق می شود دیگر نمی تواند  به راحتی کسی را قضاوت  کند و یا حتی برای کارهای غیرمنطقی دیگران  آنها را سرزنش کند

فهمیده ام  آدم وقتی عاشق می شود به طرز غریبی با دیوانگان احساس آشنایی  وهمدردی می کند

 فهمیده ام خداوند ما را با هم آفریده و تنهایی بزرگترین ظلمیست که آدمها به خودشان می کنند

فهمیده ام بزرگترین سرمایه  فنا ناپذیرآدمها دوستان  خوب و تمام کسانی هستند که تو در قلبشان جا داری

فهمیده ام خوشبخترین آدمها ،آنهایی هستند که آموخته اند در هر شرایطی به چیزهایی خوبی که هنوز دارند فکر کنند و احساس خوبی در خود و دیگران ایجاد کنند

فهمیده ام بهترین راه خوب زندگی کردن ، تجربه کردن است

فهمیده ام  برای رشد،  فقط کافیست  بدون مقاومتی خود را به دست تجربه های جدید  زندگی بدهی

فهمیده ام  پیشامدهای زندگی  هر آدمی به طرز عجیبی وامدار رویاهای اوست

فهمیده ام تنها کسی که می تواند به زندگی آدم ها ،معنی ببخشد فقط خود آنها هستند

فهمیده ام بودن کنار آدمهای توانا به تو احساس توانا بودن می دهد

فهمیده ام کودکان فرشته اند و می دانم هر کسی  هنوز کودکی پنهان در درون خود دارد

فهمیده ام  تولد هر کودکی  هدیه ایست از خداوند و نشانه اینکه خداوند هنوز  از انسان ناامید نشده

فهمیده ام  انسان تنها وقتی  شکست می خوردکه خودش اینطور   فکرکند

فهمیده ام  بدون امید  نباید قدمی بردارم

فهمیده ام هر کسی در بلند مدت آنطوری زندگی می کند که دوست دارد

فهمیده ام برای درست کردن  یک غذای خوشمزه  فقط کافیست عاشق کسانی باشی که برای آنها آشپزی می کنی

فهمیده ام  در آشپزی باید جسور باشم

فهمیده ام لبخند بهترین راه ابراز علاقه است

فهمیده ام نگاه صادقانه ترین روش بیان احساسات است

فهمیده ام یکی از بزرگترین لذتهای زندگی آشنایی با آدم های جدید است

فهمیده ام یکی از بزرگترین لذتهای زندگی یافتن  دوباره  دوستان قدیمی و مرور خاطرات فراموش شده با آنهاست

فهمیده ام موقعی که منتظر اتفاق خاصی هستی ،باید با موضوع  کاملاً  متفاوتی سر خودت را گرم کنی

فهمیده ام  دیدن جاهای جدید مرا خیلی خوشحال می کند

فهمیده ام تماشای آسمان و ستارگان به من می فهماند که تنها نیستم