ضد یادها

از هوش می...
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند
یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
هنگامه ی منی
من دستهای تو را با بوسه هایم تُک می زدم
من دستهای تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام
نَحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه ِ گلوگاه ِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن! باران که می…
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه ی من اواو می افتد
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می افتد
آغشته ی منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمَم
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم
خونم را بلند می کنم به گلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم
زانو بزن بر سینه ام تو شانه بزن
پاهای تو چون فرق باز کرده از سر ِ زیبایی به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم
با وسعت نگاه بر گشته ی به دورن ، به درون برگشته ، تا ته ببین تو شانه بزن
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم
افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می…

(تقدیم به دوست هنر مندم احمد وثوق احمدی که جان مطلب را گرفته است)

                                                      رضا براهنی


 
 
جمعه بازار
نویسنده : بهار - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

وقتی  از سربالایی پاساژ پروانه بالا می روی ؛سرمای عجیبی توی صورتت می خورد.آهنگ محزون و همیشگی موسیقی زنده آکاردئون و تنبک  بچه ها یی که دیگر کم کم بزرگ شده اند به گوش می رسد.پیرمردی که تمام صورتش را با شال پشمی پوشانده،برگه های فال را در دستش چنان بی هیچ حرفی تکان می دهد  که حرکت موزونش با صدای موسیقی زنده ،حال یک رقصنده  آیینی را به  او میدهد.

انبوه مردم از هر قماشی، درست مثل خود بساط های جمعه بازار در حال رفت و آمدند. تقریباً هر چیزی از وسایل 50 سال قبل  به این طرف را در بساط پیرمردهای خنزر پنزری می توان پیدا کرد.

 از مجلات اطلاعات هفتگی دهه چهل،سماور ذغالی،تسبیح،زیور آلات و انگشترهای دست دومی که معلوم نیست چند دست چرخیده اند و شاهد چه اتفاقاتی برای صاحبان قبلیشان بوده اند، سینی های برنجی و مسی کهنه،گلدان های گلسرخی ،ساعتهای زنگ زده ای" که زنگهایشان را زده اند و دیگر زنگ نمی زنند"،ظروف روسی تا مهره ماروانواع چشم زخم ،پارچه های رنگارنگ و زرزری،رومیزی های کارشده ، جاشمعی های منبط کاری شده ، قاب عکس علی الحضرت همایونی و عینک های طبی ...

همه جور بساط، همه جور فروشنده و همه جور مشتری در این بازار مکاره دوست داشتنی دیده می شود.

فروشنده هایی از دانشجویان و فارغ التحصیلان هنر ،صنایع دستی و دوخت که کارهای خودشان را می فروشند . پر از خلاقیت  نوآوری و زندگی  و تو از اینکه سازنده دستبند چرم یا جلیقه جدیدت را می بینی و می شناسی خرسند می شوی تا پیرمردهای مو قرمزی که  در حالیکه دارند سیگار دست پیچشان را در چوبسری کهنه شان جا می زنند  با بی تفاوتی یا حتی نوعی رستگاری و رضایت در چهرشان، که گویی در بهترین جای دنیا قرار گرفته اند،به تو می فهمانند خیلی حوصله  جواب به سوالهای جور واجور درباره بساطشان را ندارند، آنهم بساط بی ربطی  که کلاً تشکیل شده از چند استکان کمر باریک شاه عباسی، یک مشت تیله درشت و براق شیشه ای ،یک کلون درب قدیمی ،چند صفحه گرامافون که نمی داند خواننده اش کیست و یک کنتر برق که نمی توانی بفهمی ممکن است به چه درد ،چه کسی بخورد.

و مشتریهای عجیب،  از زن و شوهر های بچه بغل تا استادان و دانشجویان هنر ،دکوراتورهای خوش سلیقه ، توریست های ذوق زده اروپایی و روس و آدم های علاقمندی مثل من که نمی دانند چرا این بازار را دیوانه وار دوست دارند.

به هر حال  می شود یک صبح جمعه بدون هیچ دلیل خاصی ،از دیدن یک عالمه آدم جور واجور ، اجناس عجیب و غریب و بساط رنگارنگ لذت ببری و با تصور داستانهای خیالی پشت هر کدام از این وسایل کهنه و قدیمی کلی کیف کنی و به این فکر کنی  که  50 سال دیگر  در چنین جمعه بازاری،ممکن است  کسی برای گردنبندی که امروز به گردن داری یا کتابی که الان توی کیفت هست، چقدر  بپردازد؟ 

 

 


 
 
از کنار هم می گذریم
نویسنده : بهار - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٩
 

جلسه کاری ام که تمام می شود می زنم بیرون. کوله پشتی لپ تاپ را روی کولم می اندازم. به نمای بلند و زیبای سینما آزادی و  مونیتور تبلیغ فیلم ها چشم می دوزم،پیش خودم فکر می کنم کاش کسی بود تا کمی با هم قدم بزنیم.

به پرهام زنگ می زنم.

- سلام عزیزم ، خسته نباشی

- ممنون تو هم خسته نباشی

 - کجایی؟

- آتلیه

- پس هنوز  راه نیفتادی؟

- نه چطور؟

نا امیدانه ادامه می دهم:

- هیچی می خواستم بگم من می رم خونه مامی تو هم بیا

- باشه عزیزم مراقب خودت باش

- تو هم همینطور

از چهارراه گذشته ام . دستهایم را در جیب کاپشن سفیدم می کنم.از آن کاپشن هایی است که وقتی می پوشی،فکر می کنی  ضد گلوله اند. گرم و پر اند ازپرهای سفید که اگر لباس سیاهی زیرش بپوشی، حتماً چند تا پر درشت و سفید بهش  می چسبند و حسابی آبرویت را می برند.

پیش خودم می گویم خب تنهایی قدم می زنم. حداقل تا میدان ولی عصر. شاید آشنایی دیدم و با هم گپی زدیم . حسی  به من می گوید حتماً آشنایی می بینم.

قدم می زنم و به سیل ماشین های  سرازیر شده به خیابان نگاه می کنم. در فکرم لیست کسانیکه دوست دارم و دوست ندارم ببینم را مرور می کنم.

 اینجور وقت ها  هر چقدر دوست دارم دوست های قدیمی ام را ببینم ، اصلاً دوست ندارم،کسانیکه  مرا یاد دوران بد زندگی ام می اندازند ، جلوی چشمم ظاهر شوند . مثلاً این جور وقت ها از دیدن معلم ها و دبیرهایم متنفرم، مخصوصاً زمانیکه حسابی دارم با خیالات خودم کیف می کنم و قدم می زنم و هر جا که دلم خواست می ایستم و مغازه ها و کتاب فروشی ها را سیر تماشا می کنم یا جلوی  همه باجه های روزنامه فروشی، تقریباً تیتر تمام روزنامه ها و مجلات حتی زرد را می خوانم ، وقتی یکی از آنها را می بینم انگار یهویی غافلگیر می شوم . بی اراده می خواهم بگویم:  اجازه خانوم سلام . ما داریم یه راست می ریم خونه و سر راهمون هم به خدا بازی گوشی نمی کنیم.

یا بعدش باید نگران حجاب و روسری ام باشم که تقریباً همیشه از سرم افتاده یا نگران جوکی جدیدی که در حالیکه  داشتم تو خیابان قهقه می زدم برای کسی پشت موبایل تعریف می کردم.باید مدام به این فکر کنم آیا موقعی که مرا دیده موهایم چقدر بیرون بوده  یا جوک جدید و قهقهه هایم را شنیده یا نه؟ دوباره حال وقتی را پیدا می کنم که معلم ها توی چشمت زل می زنند و می خواهند نمره انضباط ثلث سوم را بدهند و توی دلت بلوا به پا می شود.

بعد هم برای اینکه خودم را از شر این فکر ها خلاص کنم آخرش پیش خودم میگویم نهایتاً خانوم فلانی سری به نشانه تاسف تکان می دهد و در می آید و می گوید: نه مومنی تو درست بشو نیستی!

در صورتیکه حالتی که معمولاً اتفاق می افتد ،تقریباً درست بر عکس تصورات  و ترس های من است و من معمولا ًمعلم هایم را در حالتی احمقانه یا حتی شرم آور می بینم .مثلاً دبیر معارفم را تو فروشگاه مادام ، درحال پرو لباس زیر  همراه  با دختر دبیرستانی  بسیار شبیه خودش که ناشیانه آرایش کرده بود، دیدم و پیش خودم فکر کردم کاش معلمم به جای این که این همه به فکر بهشت و جهنم رفتن ما و لذت و سواستفاده جنس مخالف از  ما بود ، کمی هم به فکر تناسب اندام  خودش بود.

یکبار هم  یکی از معلم هایم که به طرز غریبی معتقد بود هیچ کدام از" ما" آدم بشو نیستیم ،را همراه با  یک پسر بچه  دماغو  که از زور گریه صورتش مثل جویگردها سیاه و کثیف بود،  دیدم و در حالیکه خانوم معلم داشت با من خیلی لفظ قلم در مورد کار و تحصیلاتم می پرسید، بچه مدام بهش لگد می زد و گاهی هم از لجش فحش سبکی (مثل بی شعور و الاغ ،....)نثارش می کرد که من نمی دانم چرا خیلی از دیدن این صحنه کیف می کردم و خانوم معلم مستاصل  با لحن دستپاچه که سعی  می کرد خودش را از تنگ و تا نیندازد رو به بچه گفت:عزیزم ،آقا دانیال الان می ریم. آروم باش. ببین این خانوم شاگرد من بوده. پسر بچه هم در حالیکه دماغش را بالا می کشید.لحظه ای ساکت شد و با تعجب به من نگاه کرد و بعد برای اینکه حال خانوم  معلم را بگیرد گفت: به من چه؟ و دوباره گریه کرد. خانوم معلم هم سریع ادامه داد: "خب مومنی جان ما بریم . راستی مومنی بودی دیگه نه؟ "و در ادامه برای اینکه رفتار پسر بی تربیتش را توجیه کند و نشان دهد رفتارش کاملاً طبیعیست ،گفت :"دانیال جان امروز یکم ناسازگار شده" و با خنده ادامه  داد: "مثل اون موقع های خودتون، البته شماها  ما رو به رفتارهای بدتر از این عادت دادید".ودر حالیکه دست بچه را با لبخند عصبی  و به زور می کشید گفت:"به دوستات سلام برسون."و من با نگاهی مبهوت گفتم:  چشم خانوم.

 و فراموش  کردم بپرسم :ببخشید دقیقاً کدام دوستانم منظورتان است ؟

به هر حال همه اینها را گفتم که بگویم گاهی فوبیای دیدن معلم هایم تو خیابان حسابی کلافه ام می کند.اینقدر که اوایل ازدواجم می ترسیدم ، من و پرهام را دست توی دست ببینن  و با نگاهی شماتت بار برایم سر تکان دهند.

همینطور که قدم می زنم و طبق معمول جلوی تمام  باجه های روزنامه فروشی سر راهم      می ایستم ، می بینم رسیده ام سر یوسف آباد. یاد نغمه خواهرزاده ام که خانه شان یوسف آباد است می افتم.به او زنگ می زنم که اگر همان حوالیست بیاید با هم کمی قدم بزنیم که جواب نمی دهد. پشیمان می شوم ،پیش خودم می گویم باید همه چیز را بسپرم به تصادف و ببینم تصادفاً چه کسی را می بینم؟

همینطور دست در جیب راه می روم و  خودم را به حواس پرتی می زنم  و می گذارم  مردانی که از روبه رو می آیند ، راحت باشند. منظورم آن مردهایی است که از زمانی که یک زن از چند صدمتری در میدان دید آنها پدیدار می شود چنان  به او چشم  می دوزند که انگار نمی خواهند هیچ کدام از ابعاد بدنش را از دست بدهند و خانومها  می دانندحتی زمانی که ازکنات رد می شوند حتماً بر می گردند و  به باسنت هم  خیلی خوب و با لذت نگاه  می کنند که مطمئن شوند هیچ زاویه ای را از دست نداده اند وتا زمانیکه بهشان چشم غره نروی و دندان قروچه نکنی  ، به کارشان ادامه می دهند .

پسری با موهای کم پشت با عجله و با گامهایی تند از کنارم می گذرد.اول فکر می کنم ماهیار است. خوشحال می شوم همین که می خواهم قدم هایم را دنبالش سریعتر کنم تا  با سلامم غافلگیرش کنم با دلخوری می فهمم نمی تواند  ماهیار باشد. می بینم خیلی شیک تر از ماهیار است و در ضمن لباسش هم طبق معمول لباسهای ماهیار مشکی  نیست.یعنی از آن کاپشن های قهوه ای رنگ کبریتی پوشیده که کمی گشاد هستندو معمولاً با شلوار همرنگش ست می کنند که مطئنم ماهیار  حداقل تا 10-15 سال دیگر از این لباسها نمی پوشد.

پیش خودم فکر می کنم انگار امروز قرار نیست ، آشنایی ببینم. قرارم با خودم تا میدان ولیعصر است .الان سینما آفریقا را هم رد کرده ام.من معمولاً از این شرط بندی ها با خودم زیاد دارم برای اینکه مثلاً ببینم آن روز خوش شانس هستم یا چیزهایی از این دست..

در همین فکر ها هستم که ناگهان از دور انگار آشنایی می بینم. پسر منگولی  که همیشه این حوالی می بینم. همیشه کلاه کاپشن یا ژاکت  یا سوئی شرتش را به سرش کشیده .بستگی به  فصل دارد که کدامیک از آنها را بپوشد. لباس هایش همیشه  تمیز است و معلوم است  که خانواده ای دارد که بهش رسیدگی می کنند.

مثل همیشه دستهایش در جیبش و کوله پشتی  روی کولش و با لبخند دائمی به این طرف و آن طرف نگاه می کند. راستش را بخواهم بگویم تیپ و ژست  راه رفتنش در آن موقعییت خیلی  شبیه خودم است.

همیشه  عصرها در همین حوالی قدم می زند و به مغازه دارها سلام می کند. مغازه دارها خیلی بهش محل نمی گذارند. اما او از سلام دادن به آنها خوشحال می شود. هیچ وقت به خانوم ها سلام نمی کند،شاید می ترسد، اما اگر  کسی به سلام او جواب گرمی بدهد یا دستی برایش تکان بدهد ، از خوشحالی دلش غنج می زند و از شادی می خندد.

چند باری که دیدمش  یا با کسی  بوده ام که نخواسته ام تمام ابعاد دیوانگی ام را بفهمد یا توی ماشین بوده ام و هیچ وقت به اندازه الان نیاز به دیدن یک آشنا نداشته ام  که پیاده شوم و با او چاق سلامتی بکنم .وقتی نزدیکم می شود ، تصمیم  می گیرم به او سلام  کنم.

می گویم سلام. خوشحال می شود ، خنده ای می کند که انگار آشنایی قدیمی دیده است. روبه روی من می ایستد می گوید :سلام .خوبی ؟چطوری؟

می گویم : من خوبم. توچطوری؟

دوباره می گوید: خوبی ؟چطوری؟

می گویم:  آره .من خیلی خوبم

او همچنان با خوشحالی نگاهم می کند.شاید دارد فکر می کند مرا از کجا می شناسد یا من او را از کجا می شناسم؟ یا هر چیز دیگری ..

خیلی دلم می خواهد  بگویم بیا مسیرت را عوض کن تا کمی با هم قدم بزنیم.چقدر دوست دارم باهاش  دوست شوم.بپرسم اسمش چیست؟یا چه بازیهایی دوست دارد. دوست دارم اسمم را به او بگویم و از  همه چیز با او حرف بزنم.

اما ناگهان میترسم . میترسم عاشقم شود یا چه می دانم می ترسم  دیگر نرود و بخواهد با من تا خانه مامی بیاید.

باز اگر خانه خودمان میرفتم،به ریسکش می ارزید، اما وقتی می خواهم خانه مامی بروم از این دیوانه بازی ها برنمی دارد. شاید پرهام آوردن همچین مهمانی را به خانه بپذیرد و حتی عاشق شدنش را بفهمد و بدون سرزنش راه حلی برایم بتراشد ، اما با مامی نمی توانم از این شوخی ها بکنم. یعنی باید سالها نصیحتش را راجع به مسایل مختلف گوش بدهم ،بنابراین سعی می کنم عاقل باشم و این معاشرت را همین جا تمام کنم.

همه این فکر ها در چند لحظه سکوت مثل برق از سرم می گذرد.

 می گویم: کاری با من نداری؟من باید بروم. ناگهان خنده روی لبانش جمع می شود . اما ناراحت نمی شود .انگار به رفتن آدم ها عادت دارد، سرش را تکان می دهد و مثل کودکی معصوم انگار که چیزی یادش افتاده باشد،داد می زند:سلام برسون. من که کمی از دادش ترسیده ام بر می گردم در سکوت برایش دست تکان می دهم. و از کنار هم می گذریم.

به میدان ولیعصر رسیده ام. پشت چراغ قرمز میدان ولیعصر مملو از مردم بی تابیست که در حالیکه با موبایلشان حرف می زنند ، به چراغ قرمز چشم دوخته اند. هیچ  چهره ای آشنا به نظر نمی رسد.

هیچ وقت از عاقل بودن اینقدر پشیمان نیستم.

 

 


 
 
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
نویسنده : بهار - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

 

امشب دریچه ای جدید  رو به تاریخ باز می شود . ساعت ها ، دقیقه ها و لحظه ها رنگ و بوی تازگی به خود می گیرند و تقویم ها درخشش  سال 2011 را نشان خواهند داد .

فارغ از نژاد ، ملیت و دین طراوت سال جدید چه  با آن همراه شویم یا  حتی آن را نادیده بگیریم، ما را دربر  خواهد گرفت و جهان از ساعتی دیگر  سال جدیدی را به خود می بیند.

امشب می خواهم در آستانه آغاز سال جدید به همه سلام بگویم.سلام، سلام، سلام....

این واژه مقدس که به نظر من همیشه سرچشمه  نیکی هاست و نام مبارک پروردگار..

امشب می خواهم به همه لحظه های زیبای در راه سلام بگویم.

به همه کودکانیکه در سال جدید منتظر به دنیا آمدن هستند و ازتلالو چشمان زیبایشان جهان درخششی تازه خواهد یافت.

سلام به همه لحظه های نابی که انسانی چشم به ستارگان می دوزد و خود را لحظه ای ،حتی فقط لحظه ای برابر با کلی می بیند که با تمام ناشناخته بودن، او را با جذبه ای  عمیق  مجذوب خود کرده است.

سلام به شب ..

سلام به آسمان

 سلام به ابرهای بی دوام..

سلام به تمامی ذرات هوا

سلام به مادر زمین که از رویشی دیگر بارور است

سلام به تمام حیوانات، اسب ها ، بزها ، کلاغ ها ، ماهی ها

سلام به خورشید توانا

سلام به ستارگان دلفریب شبهای بی مهتاب

سلام به تک تک دوستان

سلام به همه آنهایی که روزی مرا عاشق خود کردند و عشق بزرگ  آنان هدیه ای بود به من

سلام به تمام کسانیکه می شناسم

سلام به تمام آنهایی که نمی شناسم

 و سلام به موجودی به نام انسان

امشب می خواهم دعا کنم . طلب خیر و برکت ، دوام و سلامت ...

می خواهم برای تمام کسانیکه در این دنیا ظلم می کنند ، قلبی را می شکنند ، اشکی بر چشمی جاری می کنند و هیچ وقت نمی فهمند لذت همدل و یکرنگ بودن با دیگران چیست دعا کنم. طلب اینکه وجود آزردشان چنان از عشق و شور لبریز شود و نور شادی بر اندرون تاریکشان تابیدن بگیرد که هر لحظه بودنشان  تجلی انسان گردد.

می خواهم برای تمام کسانیکه خسته از خود ، نمی توانند با قتل و خشونت  ، تجاوز  مرهمی  بر زخمهای کهنه و عقده های خویش بیابند، طلب آرامش و رحمت کنم.که اینان قربانیان غفلت دیگرانند و جهالت خود..

می خواهم برای تمام کسانیکه راه عشق ورزیدن را می دانند و دستهای خداوندند بروی زمین  طلب تداوم کنم، که این دسته خود    می مانند و گویی وارثنان زمین اند.

می خواهم برای تمام کسانیکه  برکت بودنشان ، بهانه ایست برای چرخش زمین و طلوع خورشید طلب سلامتی و شادکامی کنم، که آنان سلامت و شادمان ترینند در این دنیا...

می خواهم دعا کنم برای صلح و همدلی و نه برای پایان جنگ و همدردی که نه ضد جنگ بودن را می خواهم و نه درد مشترک را...

 می خواهم دعا کنم برای موجود بی پناهی به نام بشر که لحظه ای آرامش یابد از احساس گمگشتگی و بی پناهی، که اگر بی پناه نباشد ، نه سلاحی می خواهد و نه رویای قدرتی...

می خواهم دعا کنم برای تو ، برای دستانت که می کارد، برای لبانت که این دعاها را با من زمزمه می کند و برای چشمان پر امیدت که به روزهای خوب آینده دوخته شده است.

برای قلب پر امیدت که آرزومند است و برای وجود با ایمانت که عاشقانه از هر لحظه زندگی، تجربه ای یگانه می سازد...

سال 2011 را به مسیحیان عزیز و تمامی آنانی دین و آیئنی جز نیکویی ندارند، تبریک می گویم.

 

 

 

 

 


 
 
جهان به مثابه یک هولوگرام
نویسنده : بهار - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٩
 

"جهان ما و هر آنچه در آن است از قطره های باران و دانه های برف و درخشان کاج تا شهابها و ذرات الکترون ها و کوانتوم ها همه تنها تصاویر اشباح گونه ای هستند از واقعیتی دور از دسترس که در خارج از زمان و مکان بر ما فرا تابیده می شوند.
نظریه هولوگرافیک بودن جهان نه تنها واقعیت های ملموس زندگی ما را در بر می گیردبلکه می تواند پدیده های حیرت آوری همچون تله پاتی ، نیروهای فراطبیعی انسان ، وحدت کیهانی ،درمان های معجزه آسا و .... توضیح دهد.
"

" جهان هولوگرافیک آن جهانی است که هر قطعه کوچک و هر ذره آن قطعه ، تمام ویژگی ها و اطلاعات کل را در بر دارد. یعنی تمامی محتوای کل در هر جزء نیز مستقر است و این به واقع خصلت مغز ماست که ساختاری هولوگرافیک دارد ... و خاطره ورود و تجربه و برخی چیزهای دیگر را نه تنها مغز بلکه هر ذره کوچک آن نیز نگهداری می کند و این خصلت این جهان نیز هست که جهانی هولوگرافیک است."

جهان هولوگرافیک

نویسنده:مایکل تالبوت- مترجم:داریوش مهر جویی

 

خواندن همین یکی دو پاراگراف از کتاب جهان هالوگرافیک،  برای کسی که همیشه مبتلا به دغدغه بیشتر دانستن  در مورد جهان هستی است، کافیست تا مدتها موضوعی  برای فکر کردن و مشغولیت ذهنی را فراهم آورد.

فکر به اینکه جهان هستی ، مغز ما، حافظه ، فرآیند دیدن و در نهایت کل کیهان از  ساختاری هولوگرافیک بر خوردار است، می تواند میل به کنکاش و دانستن درباره این مقوله و یافتن قرینه های بیرونی  برای این  دیدگاه را هر روز برایتان پر رنگ تر کند.

اینکه جهان ما و کل تجربیاتی که ما  در این جهان با امکانات محدودی که برای درک فرآیند آنها داریم ،  به طور کلی می تواند فقط لبه ای از  احتمالات ، توانایی ها و واقعیت های موجود باشد، در نگاه اول مفهوم پیچیده ای  به نظر می رسد ،که به راحتی  می تواند انسان را به حال بیماران اسکیزوفرن  نزدیک کند.

اما برای انسانهایی مانند من که همیشه فکر  می کنند انسان ، زندگی و کل جهان هستی نمی تواند یا حتی به بیانی حق ندارد ، در همین لایه اکنونی با همین ویژگی های مختصر خلاصه شود، می تواند مفهوم تسلی بخش و حتی نجات دهنده ای باشد.

به هر حال خواندن این کتاب عجیب و تاثیرگذار که سعی دارد نظریه پیچیده و جالب نگاه هولوگرافیک را تا جائیکه ممکن است برای مخاطب ساده سازی کند را به همه دوستان توصیه می کنم.

فقط امیدوارم  با خواندن این کتاب انتظار نداشته باشید که پاسخ قطعی برخی سوالهایتان را درباره پیچیدگی های جهان هستی بیابید. اما می توانید منتظر باشید که از  ظهور سوالات جدید و جالب در قسمت های  خاموش ذهنتان لذت ببریدو تمام مدت به این جمله بیاندیشید که" انسان  واقعاً کجای این هستی ایستاده است؟"

 


 
 
لی لی
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٩
 

با چشمانی غمگین و عاشق به همه نگاه  می کند.انگار می خواهد تصاویر را برای روزهای تنهایی و غربت  ذخیره کند. با حسرت و دقتی عجیب به  همه  حرفها گوش می دهد . حال کسی را دارد که  جرات پرسیدن سوال  ندارد ،اما از بین حرفهای پراکنده سعی می کند که بفهمد که ماجرا از چه قرار است؟

در مورد من و پرهام اما  انگارنگرانتر از این حرفهاست .اولین سوالی که پس از دیدن ما می پرسد این است: بچه ها اوضاع خوبه؟ من وپرهام به هم  نگاه  معنی داری می کنیم و لبخند  می زنیم.نگران  می شود .می فهمم پاسخ را دوست ندارد.

می گوید: یعنی اوضاع خوب نیست که می خندین؟ نه؟

من جواب می دهم:تا اوضاع خوب را چه بدانید؟

انگار لحظه ها را می نوشد و  می خواهد  هر ثانیه را  جایی  ثبت کند. نگاهش هر لحظه پرهام  را دنبال می کند.گویی از دیدن او سیر نمی شود.  در نگاهش شاید هنوزهمان پسر بچه بدخلق و با هوشی را می بیند که  با او معصومانه  درد دل می کند و مغرورانه از تخیلات عجیبش  حرف می زند.

شایدهر لحظه دارد مرد جوانی که امروز روبه رویش نشسته است را با پسر بچه محبوبش مقایسه می کند و انگار می بینید نه گذشت این همه روز و نه دوری این همه سال ،چیزی از عشق بزرگش نسبت به این برادرزاده  شبیه تر به خود کم نکرده است.

مدام با لذتی تمام نشدنی از پرهام  کوچک برایم می گوید.از خاطراتی پراکنده.از ماجراهایی  که هنوز دقیق و شفاف به یاد دارد و تو  با خودت می گویی ، چند بار می بایست در تنهایی  این خاطرات  را با خود مرور کرده باشد؟  

ناگهان  ساکت می شود .به فکر فرو می رود،  خطوط موزون صورت زیبا و مهربانش پر ازغم می شود.دیگر از آن شور و هیجان در صدایش خبری نیست.با صدایی آرام و غمی مسری رو به من ادامه می دهد: می دانی بهار،گاهی همین یادهاست که آدم را نگه     می دارد .تو نمی توانی فکرش را  هم بکنی غربت و پناهندگی ، دوری از افراد خانواده ،حسرت دیدار مادرت حتی برای  آخرین بار  چقدر می تواند آدم را ضعیف و  شکننده کند .اینقدر  که تا مدتها  هر صبح ،  با  توهم  صدای مادرت از خواب بیدار می شوی و این   می شود تنها شوق  تو برای طلوع روز دوباره ....

 نمی دانم چرا حرفهای لی لی را خیلی خوب می فهمم.انگار همه این لحظات را  خودم تجربه کرده ام . جایی در اعماق قلبم  می شکند، داغ می شود.می سوزد.باید گریه کنم اما خودم را مجبور می کنم لبخند بزنم. چه کار سختی.

بغض سمج را  قورت می دهم و می گویم  : لی لی حالا دیگر همه چیز تمام شده، حالا هر وقت بخواهی می توانی بیایی  و همه را ببینی .

لی لی لبخند تلخی می زند و به نشانه تایید ساختگی ،سری تکان میدهد .حلقه های اشک ،چشمان سیاه و گیرایش را براق کرده.

 خودم می دانم دروغ می گویم.هیچ چیز تمام نشده .هیچ وقت دروغگوی خوبی نمی شوم. چشمانم را از او می دزدم و با لبخندی ماسیده  به صفحه تلویزیون چشم می دوزم.در سرم هیاهوست.  گوینده  بی بی سی  با کت خوشرنگش ، خونسرد و پیروزمندانه بدون وقفه ادامه می دهد. اخبار شورش، اعتراض، کودتا، بمب گذاری و ترور.....

صداها در هم همه ای مبهم گم می شود. حرفها و کلمات در سرم می چرخند. به خودم می گویم  این همه سال ، این همه انسان ، این همه احساس.واقعاً چه چیزی تمام شده؟

  شرمگین از حسی که نمی دانم چیست ،سرم را پایین می اندازم  و می گذارم هزاران سوال بی جواب در ذهنم  به من دهن کجی کنند.

 


 
 
طفیلِ هستیِ عشقند آدمی و پری
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ٦ دی ۱۳۸٩
 
طفیلِ هستیِ عشقند آدمی و پری ارادتی بنما! تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
مِی صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟! به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین‌کار که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام که: «یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری؛
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی مِی خوری و غم نخوری»
کلاه سروریت کج مباد بر سر حُسن که زیب بخت و سزاوار مُلک و تاج سری
به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آیند صبا به غالیه‌سایی و گل به جلوه‌گری
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی! که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه‌ی حُسن وزین معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری
به یُمن همت حافظ امید هست که باز اری اسامر لیلای لیله القمر

 
 
با صد هزاران مردم تنهایی بی صد هزاران مردم تنهایی
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٩
 

وقتی چند سال پیش اولین بار اسم فیس بوک را شنیدم ،هرگز فکر نمی کردم روزی به یکی از علایق جدی نسل من تبدیل شود. علاقه ای که جای خالی خیلی از روابط را برایمان پر کند ، سلام. خوبی ؟ چه خوشگل شدی؟ تولدت مبارک. دوستت دارم.

یافتن دوست های گمشده و احوالپرسی با دوست های قدیمی.کنجکاوی در روابط و عکس ها و ابراز احساسی الکن..

وگاهی یادمان می رود که لذت قدم زدن با یک دوست در یک صبح آفتابی زمستان چه طعمی داشت.

گره خوردن یک نگاه وقتی که می خواهی به دوستی بگویی  که چقدر  در شادی او شریکی یا در آغوش کشیدن کسیکه  میخواهی بداند چقدر دلتنگ بودنش بوده ای

و هر روز اضافه شدن  به لیست دوستان.دوستان معمولی و گاه آدمهای معروف...

کسی چه می داند شاید هر روز با دیدن پیغامی ، قدمی از توهم تنها  شدن فاصله می گیریم

 

 


 
 
تب
نویسنده : بهار - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٩
 

 

پس از یک بیماری سه - چهار روزه انگار دارم کم کم بهتر می شم.همیشه این نوع بیماری و تب رو دوست داشتم. برام یه جور نشئگی خاص به همراه داره. اینکه مرز بین خواب و بیداری،توهم  و واقعیت رو گم میکنی، خیلی چیز خوبیه...اینکه وقتی آب گلوت رو قورت میدی یا پلک می زنی  می فهمی چقدر داغی.

من حتی کابوس های تب آلود رو هم دوست دارم.

بچه تر که بودم این جور وقت ها همیشه یه کابوس تکراری می اومد سراغم.تو کله ام پر میشد از آدم هایی که کله هاشون اندازه یه گیلاس بود و تنشون به بزرگی یه اتاق و درحالیکه جلو و عقب می رفتند با صدای بلند توی صورتم میخندیدند و انگار منو مسخره می کردند.اینقدر ادامه داشت تا اینکه با دست خنک مامی که روی پیشونیم قرار می گرفت ،خیس ازتب از خواب می پریدم و به دستای گوشتالود مامی که مدام شربت و داروهای جورواجور توی دهنم می ریخت  با چشمانی مات خیره می شدم ودوباره از هوش می رفتم و تصاویر عجیب برمی گشتن..

اوایل ازشون می ترسیدم،اما کم کم به این تصویرهای همیشگی عادت کردم.یعنی حتماً پیش خودم گفتم اینام این شکلین دیگه تا اینکه کم کم تبم قطع می شد و اونهام  حتماً می رفتن سراغ یه بچه دیگه.

اما این روزا اون تصویر ها دیگه سراغم نمی آن.کابوس هام متنوع شده که همینش جای شکر داره که از اون حالت کسل کننده و قابل پیش بینی دراومده.

مثلاً همین دیشب بعد ازخوندن چند صفحه از رمان  سالهای ابری خوابم بردو خواب دیدم شریف(جوون اول رمان)با کت نیمدار مدرسه و کله کچلش نشسته  اون سر تخت و در حالیکه داریم  با هم گپ می زنیم و او بقیه داستان را برایم تعریف می کند، به حالت بازی یه چیزی رو  مثل یه توپ واسه هم پرت می کنیم .

یا اینکه پریشب خواب می دیدم با گوگوش داریم پای پیاده می ریم عبدل آباد(روستای پدری ام) که او آنجا کنسرت live اجرا کند .از دور روستائیان مشعل به دست برای استقبال ما کف و سوت می کشند.گویا  در آن منطقه همزمان مانور نظامی هم هست . به آسمان نگاه می کنم که ناگهان یک هلی کوپتر تعادلش را از دست می دهد و درست می افتد کنار من و گوگوش. نظامی ها با لباسهای پاره پوره و سر و وضع خراب از هلیکوپتر نیمه متلاشی دارند بیرون می آیند که من از کوره در می روم و دودستی می کوبم تو سر فرمانده و می گویم  شما که  از این عرضه ها ندارید،غلط میکنید هر روز مانور می دهید.خودتان به جهنم داشتید مارا  داشتید به کشتن میدادید که گوگوش دست مرا می کشد که ول کن بهار جان ومن از خواب می پرم.

خلاصه ماجرایی است تب کردن من و داستان مفصلی دارد خوابهای عجیب همیشگی ام.



 
 
چرا ضد یادها؟؟
نویسنده : بهار - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٩
 

 

 یک روز دلگیر پائیزی سال گذشته تصمیم گرفتم کتابی بخوانم.کتابی جدید که برای تولد همسرم هدیه آورده بودند.بی هیچ ایده ای درباره کتاب ،اما هزاران یاد خوب از صدا و تصویر نویسنده کتاب.

ضد یادها از مسعود بهنود عزیز.کتاب پر بود از یاد و رنگ.قصه غصه های آدمیانی که حتی پس از سالها در یاد او رنگ نباخته بودند و به قول خود آقای بهنود این کتاب بهانه ای بود برای ذهن تکانی..

این کتاب در من تاثیر عجیبی  داشت وتا مدتها  کیفور قصه های نرم و شیرین کتاب بودم.ایده کتاب را دوست داشتم و نام کتاب را دوست تر.

وقتی که تصمیم گرفتم برای مشق نوشتن ،وبلاگی داشته باشم به این فکر می کردم چقدر دوست دارم این وبلاگ بهانه ای باشد برای خانه تکانی ذهن..

دوست دارم  از یاد آدم هایی  بنویسم که به نوعی به زندگی من،عشق ها،افکار، احساسات و تجربیاتم ،شکل داده اند. کسانی که یاد آنها همیشه با من است، با من نفس می کشند،زنده می شوند ، رشد می کنند و بالغ می شوند و باز می میرند..

شاید این  نوشتن بهانه ای باشد برای به دام انداختن لحظات بی اعتبار عمرم..