ضد یادها

پست آخر
نویسنده : بهار - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳٩٢
 
یک دوره از عمر با تمام غمها و شادیهایش گذشت و  بی آنکه حدسش را هم زده باشم وبلاگ عزیز "ضد یادها "هم یکی دیگر از آن چیزهای دلپذیری بود که صبورانه  باید از آن می گذشتم.
این را وقتی فهمیدم که دیگر "ضد یادها " انعکاس دقیقی از من نبود.
می نوشتم برای احوالپرسی های یکطرفه نه ذهن تکانی.قصدی که در پست اول ، این وبلاگ از  درونش جوشید.
انگار ضد یادها برایم پر شده بود از یاد.
پس با خودم این دروغ  را تمرین می کنم که هر چیزی را آغاز و انجامیست و به جا تر اگر زودتر.
وخوانندگان محدود این وبلاگ را به خدا می سپارم و برایشان یادهایی  ظریف و خوشایند آرزومندم.
ممنون بابت دوره ای که با هم گذراندیم و اینکه  گاه  گاهی" ضدیادها" را می خواندید.

بهار

 
 
غم
نویسنده : بهار - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
 

یه غمی هست که هیچ جوری نمی شه  ازش فرار کرد .یه غمی  که  نمی تونی انکارش کنی. یه غمی که با یاد بعضی ها  و بعضی  چیزها تو دلت می یاد و هر قدر هم که بخوای بگی نیست ، باز می بینی که هست.

یه غمی که از بزرگی حجمش می ترسی  و نمی دونی اگه بیاد و تو قلب و روحت رشد کنه چه اتفاقی می تونه بیفته. غمی که  حضورش می تونه مثل یه درد مزمن همیشه باهات باشه یا مثل انفجار آتشفشان یکهوبیاد و همه چیزو ویران کنه

غمی که حتی  بهت جرات اینو نمی ده که بلیط کنسرت  دو ماه دیگه داریوش رو بخری و می ترسی  نوستالژی ترانه هاش  توی غربت داغونت کنه

غمی که باعث می شه شب  ناخودآگاه با لباس خونه  بری  بیرون و توی تاریکی شب برای خودت اینقدر قدم بزنی  که وقتی پرهام  پیدات می کنه از اشک روی پهنای  صورتت تعجب کنه .دستت رو بگیره و بی هیچ کلامی کنارت راه بره 

 


 
 
LOST
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
 

 

روز اول احساس آدمهای تو ی سریال lost را داشتم.هواپیما که داشت می نشست یک  سرزمین بزرگ ، سرسبز ، تمیز و بسیار خلوت  را  از دور می شد دید. چند ساعت بعد با پیدا شدن سر وکله 7و 8 نفر دختر و پسر دانشجوی ایرانی که شرایط مشابه ما را داشتند  و سالهای قبل اینجا افتاده بودند، حس عجیبی  پیدا کردم.

جالبتر اینکه  آنها از اینکه تعداد در اقلیتشان  در حال افزایش بود ،خوشحال بودند و با مهربانی هر کاری که از دستشان بر می آمد،برای  آسایش ما  می کردند.

روزهای بعد هم به اجاره خانه و خرید وسایل منزل با کمک همین بچه ها گذشت.خانه ما آپارتمانی نقلی است   نزدیک دانشگاه که اطرافش پر از درخت است و حیاطش استخر کوچک و زیبایی دارد که بعد ازظهرها مادر و بچه ای را در آن در حال آبتنی می توانی ببینی.

امروز فهمیدم پنجره اطاق خوابمان  مشرف است به  یک مهد کودک . صبح از پنجره  کلی بچه مو بور و سیاه پوست  با مزه  را دیدم که توی حیاطش بازی می کردند.

فعلاً از آمریکا این را می دانم که مردمانش عاشق خوردن هستند و  بیشترشان  در حالیکه یک لیوان یک لیتری نوشابه دستشان است  از زور چاقی  نمی توانند راحت راه بروند.اینقدر چاقند  که من شب اول از غصه و ترس چاق شدن خوابم نمی برد و فردا در اولین حرکت یخچال را پر کردم از کاهو و بروکلی و هویج و سینه مرغ. البته ناگفته نماند اینجا همه چیز خیلی خیلی خوشمزه است.هر چیزی که بخوری حتی نان و پنیر و بیسکویت .درضمن فست فود ها بسیارارزانتر و قابل دسترس تر از غذاهای دیگر است. بنابراین خیلی در این زمینه نمی شود مردم را قضاوت کرد.

از خوردن که بگذریم چیز دیگری که  فهمیده ام این است که به نظر آمریکایی ها  خالکوبی  نشانه با حال بودن است و تقریباً بیشتر  مردان روی بازویشان و زنها روی سینه و پاهایشان حداقل یک  چبزی را خالکوبی  کرده اند. خالکوبی هایی شبیه یک پاراگراف  متن که به نظرم بیشتر شبیه همان تقلبهایی است که ما دوران مدرسه روی دست و پایمان با خودکار می نوشتیم یا نقشی چیزی  مثل تبلیغ کوکاکولا  یا شکل  اسپایدرمن  و بت من .

چیز دیگری که فهمیده ام این است که آمریکایی ها ماشین های  بزرگ را هم خیلی دوست دارند چون بیشترشان پیکان وانتهای خیلی  قشنگ و پیشرفته ای دارند و خودشان بهش می گویند تراک. یعنی فکر می کنم آمریکایی ها  همه چیز را سایز بزرگ دوست دارند ، خانه ، ماشین ، مبل ،  شاید آدم لابد...

خلاصه که بعد از 5 روز اینها را فهمیدم. حالا ما که تا حدودی تکلیفمان مشخص است  و برای  درس  آمدیم اینجا  اما مانده ام مردم دنیا واقعاً  برای  چه چیزی خودشان را می کشند که بیایند آمریکا ؟؟؟

 

 


 
 
کریستف کلمب
نویسنده : بهار - ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
 

بعد از15 ساعت پرواز بالاخره از مرز هوایی کانادا گذشته ایم و وارد آسمان آمریکا شدیم.وقتی مسیر پرواز هواپیما رو از نقشه مانیتور جلوی صندلی ام نگاه می کنم، می فهمم کره زمین را تقریبا دور زده ایم و بی آنکه بدانم از روی خیلی کشورها گذشتیم. اینطور که همین مانیتور نشان می دهد 3 ساعت و ربع دیگر  بالاخره هواپیما توی فرودگاه دالاس می نشیند.

سرم کمی سنگین شده، پرواز طولانی از یک طرف و گریه بچه ها از جلو و عقب و وسط کابین با فواصل منظم از طرف دیگر. صدای  گریه این بچه ها  فضای هواپیمای امارات با مهماندارهای شیکش را   به فضای اتوبوسهای ترمینال جنوب شبیه کرده.تمام دیشب من به جان لنون وصل شده بودم واینقدر  آهنگ محبوبم یعنی Imagin را با صدای بلند گوش دادم تا خوابم برد. حضور  آقای جان لنون مثل همیشه در هر موقعیتی برای من خوب است.

یک زن هندی هم کنار ما نشسته .او  زمان بلند شدن هواپیما خوابید تا  همین یک ساعت پیش و چنان تکان نخورد که حدس زدم مرده  باشد.

اما زن هندی همین یک ساعت پیش بیدار شد و  فهمیدم  که زنده است .او گفت  2 روز بوده که  نخوابیده .وقتی فهمید ایرانیم پرسید :ایران  امنه؟ دیگه بمب گذاری و این چیزها نیست که ؟

گفتم: نننننننه.ایران همه چیز خوبه.

او هم خیلی منطقی پرسید: پس شما برای چی دارین می رید آمریکا؟ کمی فکر کردم و بحث را  عوض کردم و پرسیدم :من برای اولین باره دارم می رم آمریکا.جای خوبیه برای زندگی ؟زن به عادت هندی ها سر تکان داد و گفت: از تصمیمی که گرفتین  پشیمون نخواهید شد...

 

بعد این گفتگو  خوابم برد و توی خواب دیدم هواپیما نشسته  و ما با  همون 206 بنفش که توی ایران داشتیم، داریم می ریم پیش دوستمان فرید توی آرلینگتون.یکهو یک عالمه زن چادری تو خیابان می بینم  و همه  زنهای فروشنده در مغازه ها شال یا روسری به سر دارند .در خواب تقریبا غروب بود و صدای جیرجیرک می شنیدم.شهر توی خوابم به جایی مثل تربت حیدریه یا  گناباد شبیه بود.توی خواب از فرید  پرسیدم :اینجا چرا زنها همه چادر سر کرده اند ؟فرید جواب داد: مگه نمی دونستی مذهبی های  رادیکال آمریکا مقرشون این ایالته؟

با تکون شدید هواپیما از خواب پریدم و از پرهام که داشت بیرون را نگاه می کرد پرسیدم: تو خشکی سقوط می کنیم یا روی آبیم ؟ پرهام خونسرد جواب داد :نگران نباش روی دریاییم ،می تونی شنا کنی . من سری تکون دادم و دوباره خوابیدم.

خلاصه الان حس کریستف کلمب رو دارم و دوست دارم زودتر آمریکا  را  از بین تمام تصویرهای ضد و نقیضی که  در ذهن دارم ،کشف کنم .

 

به محض اینکه  چیزی از این سرزمین  عجیب دستگیرم شد می نویسم....


 
 
وداع
نویسنده : بهار - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
 

پرم از حس های عجیب

خوشحالم?

غمگینم?

دلتنگم?

نمی دانم

انگار بی آنکه بدانم  چرخه رابطه ام با آدمها دارد کامل می شود 

و مرا با تمام وجود آماده رفتن میکند

گلایه نمی کنم 

اما وقتی  فرصت خداحافظی و  یک آغوش گرفتن ساده هم بی معنی به نظر می رسد

چشمانت را می بندی و می گویی 

همان بهتر  آرام و بی صدا  میان ابرهای غمگین نیمه شب ناپدید شوم


 
 
عبور باید کرد
نویسنده : بهار - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

وقتی  باید 4 سال زندگیتو توی 4 تا چمدون 23 کیلویی جا بدی ،حس عجیبی داره

وقتی آخرین قاشق قوطی رب توی یخچال رو  توی غذا می ریزی و می دونی که دیگه برای این خونه یه همچین چیزی نخواهی خرید، حس عجیبی داره

وقتی  تنهایی  می شینی و تک تک وسایلی رو که یه دنیا باهاشون خاطره داری رو   روزنامه می پیچی و می ذاری پشت ماشینی که تا چند روز دیگه مال تو نیست که  برای صاحبای بعدیشون  ببری ، حس عجیبی داره

وقتی به مادرت کمتر سر می زنی که بعدها کمتر دلتنگش بشی ، حس عجبیبی داره

وقتی  می دونی  باید بگذری، حس عجیبی داره


 
 
Days of our life
نویسنده : بهار - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳٩٢
 

احساس می کنم از صبح شنبه 17 فروردین ،اولین روز کاری امسال  که برای ما با آمدن   جواب پذیرش پرهام از دانشگاه تگزاس آغاز شد ،فصل جدیدی از زندگیم  شروع شد. در این دو ماهی نیمی که از آن روز گذشته زندگی به طرز غریبی، بی وقفه ماجراهای جدید برایم داشته.شمار اتفاقها و ماجراها که  برای من و آدمهای دور و برم افتاده واقعاً از دستم در رفته .حالا اتفاقاتی که در ایران و حتی کل دنیا افتاده  جای خود دارد، اتفاقاتی که بعضی از آنها در نوع خود منحصر بفرد است.

در این مدت من یک  سفر تنهایی خیلی خوب داشتم و کنار آدمهای خوب ،از حال بد به حال خوب سفر کردم.

یک هفته هم یک مهمان کاری از فرانسه  داشتم. مهمانم اینقدر مردخوب و نازنینی بود که گاهی از شدت  سادگی دوست داشتنی اش دلم نازک می شد.

آخر آن هفته در مراسم پر شکوه عروسی خواهر زاده ام  هنوز خسته بودم و سعی می کردم خنده ام مصنوعی نباشد.

هفته بعد علی رضا برادرم  هم  ماجرای رفتن ما را بهانه کرد و به صورت ناگهانی  در عرض دو هفته خواستگاری و بله برون و  عقد را با هم انجام داد.

دوست ترکمان لونت  هم دوبار از ترکیه آمد و  ما با هم کلی صمیمی شدیم.

این مدت یک سری جلسه کاری هم رفتم که به من ربط نداشت اما چون  به لونت قول داده بودم و دوست داشتم که کمک کنم، سعی خودم را کردم.

آماده سازی مدارک و اسناد و گرفتن پاسپورت گم شده،  وقت سفارت آمریکا و سفر دبی و مصاحبه سفارت هم که جای خود داشت.

وقتی هم که  آمدم رفتم بیمارستان پیش مامی که اینبار زانوی راستش را  عمل کرده بود  ومن  تا بیست روز بعد پیش مامی بودم.

لابلای این روزها هم یک سری اتفاقاتی افتاد که برای خودش ماجرایی بود، ماجرایی که نمی خواهم یا نمی توانم بگویم. از آن اتفاقات آموزنده که بیشتر شبیه ماجراهای کلاسیک به نظر می رسد ، خصوصاً  داستان گتسبی بزرگ که این روزها فیلمش خیلی سر زبانهاست.

من در طول این روزها با خیلی ها بهتر شدم.شایدم هم دم رفتن آدمها با من مهربانتر شدند. این روزها  با مامی کلی حرف زدم و صدایش را بی آنکه بداند در حالیکه داشت داستانهای بچگی اش را تعریف می کرد ضبط کردم و پیش خودم فکر کردم اگرفقط همین را  از ایران با خودم ببرم کافیست..

به هر حال این روزها سریع اما  عمیق  می گذرد و من هر روز فکر می کنم برای سفر چند ساله ام به یکی دو قاره آنطرفتر  دنیا ، بهتر است  چه چیزهایی را با خودم ببرم.

 و  بالاخره  به این نتیجه رسیدم این سفر فرصت  کاملاً خوبی است برای تمرین سبک شدن. حالا فهمیده ام  می خواهم تمام  بارهایم را زمین بگذارم و تا می توانم سبک بروم..

 

نوشته های این روزهایم حسابی بهم ریخته و بی ربط است. شاید می نویسم تا بدانم که برنامه جدی بعدی ام هماهنگیست...

 


 
 
ملت رویاهای متوسط
نویسنده : بهار - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
 

با پرهام و ماهیار توی بلوار کشاورز به سمت میدان ولیعصر راه می رویم . دوسه ساعت پیش ایران  یک مسابقه فوتبال را برد و می گویند به جام جهانی می رود.مردم و جوانها به طرز دیوانه واری شاد هستند. توی پیاده رو کلی موتوربا   حداقل دو ،سه سرنشین و   حرکات نمایشی تماشاگر پسند با  صدای بوقی کرکننده   از وسط جمعیت رد می شوند.من سرم کمی درد می کند و گوشهایم را می گیرم. پرهام  اما خوشحال دیدن خوشحالی مردم است . ماهیار که از پادگان و تمرین تاتر آمده خسته و عصبی به نظر می رسد.نگران است که بعد این همه تمرین در بازبینی اداره تاتر پذیرفته نشوند.

مردم خیابان را بسته اند . از داخل ماشینها و عموماً  پرایدهای سفید صدای آهنگ بلند است و پسران و مردان  خیلی خوشحال با آهنگ ناری ناری ... وسط خیابان می رقصند.

حال مردم را خوب نمی فهمم و از این بابت از خودم شرمنده ام.از پرهام می پرسم اینها واقعاً برای فوتبال اینقدر خوشحالند یا فقط دوست دارند امشب که شهر شلوغ است،خوش باشند؟

پرهام می گوید: خوب موفقیت خیلی خوبی است.

می پرسم : با این وجود که می دانیم در جام جهانی می بازیم ؟

او می گوید :تا همین جا هم برای ما خیلی عالیه !

موتوری با سرعت  در پیاده رو به سمتمان می آید.پرهام  به سرعت مرا  کنار می کشد.موتور با فاصله کمی از کنارم می گذرد.سرنشینان موتور  بی توجه و فریاد کشان روی موتور می رقصند.

ماهیار کلافه ادامه میدهد: فکر نکنم اینها خودشان هم بدانند برای چه خوشحالند!

 من سرم را پائین می اندازم و  به این فکر می کنم چطور  سرخوردگی   سالها از ما ملتی قانع با رویاهای  متوسط  ساخته است؟


 
 
← صفحه بعد